محل تبلیغات شما

تنبـــــــور



رفیق نیمه راه منُ به این چالش دعوت کرده و راسش واقعا چالشه! من تا حالا بهش فک نکرده بودم ، ینی اینطوری تیتر وار^^"و برام دوس داشتنی بود !

 

1- برم آفریقا D: و هند، کوبا، افغانستان،تاجیکستان و.بیشتر توی سفر زندگی کنم.

2-عربی و فرانسه یاد بگیرم.

3-حداقل کمانچه رو بزنم. 

4-دو سه کتابی که دوس دارم ترجمه کنمُ ، ترجمه کنم :/ 

5-یه کارگاه سفالگری داشته باشم .

6-کتابخونه ی خودم اینقد بزرگ بشه که بعدش تبدیلش کنم به کتابخونه ی عمومی و همه ی کتاباشو با سلیقه ی خودم انتخاب کرده باشم.

7-یه مستند بسازم .( اوه!:/)

8- دوستای خوب پیدا کنم .دوستای خوبمو حفظ کنم .

9- دوس دارم یه فعالیت تو زمینه ی آشنایی بچه ها قبل از مدرسه رفتن با جونورا داشته باشم.ولی نمیتونم دقیقا بگم چه کاری :/

10- و رسیدیم به دهمی !دهمی اونقد مهمه که خیلی رازه و دوست ندارم بگم چیه! و خیلی دوس دارم که بهش برسم =)


سرم بدجوری درد می‌کنه . احساس خیلی بدی دارم . ازینجا خیلی بدم میاد. اینجا ینی این اتاق و کلا این. کلا این مکان. همه ی آدما خائنن.بلااستثنا همه خیانت میکنیم. اصلا تو خونمون ـه. موضوع خیانتِ معروفی که ممکنه بین دوتا زوج که تو رابطه ان رخ بده،نیست. کلا مدلای مختلف رو میگم. نمی‌دونم قضیه چیه. اصن می‌دونی حتی موضوع فقط خیانته نیست. موضوع می‌تونه حتی خیلی تهوع آور تر بشه. بدترش اینه که اون آدمه پناه ببره به کلمات. پناه ببره به کلمه و بگه که خیانت به تورو برای تو کرده.ینی برای پیشرفت تو یا برای آرامش تو یا به هر حال می‌دونی اینجاست که علاوه بر اینکه آدمی هستی که خیانت دیده مقصر هم میشی و خیانتکار فداکار میشه.درحالی که می‌دونی حقیقت نداره و فقط برای تبرئه س.این رو . این رو دیگه واقعا نمیتونم بدون سر درد و حس تنفر و تهوع بگذرونم می‌دونی. این.این خیلی کثیفه. اصولا به نظرم بزرگترین لطفی که خدا بهمون کرده این بوده که کلمه رو به ما داده . واقعا خدا کلمات رو از ما نگیره. اگه نبود نمی‌دونستیم واقعا به چی پناه ببریم از دست خودمون. البته اینکه جلوی چشمت بهت خیانت بشه و بعد در همون لحظه انکار بشه و باز هم کلمات. میری سمت کلمه و تو چشای طرف نگاه می‌کنی و میگی یجور دیگه بوده . همه چیزو .پوف . انکار می‌کنی.میدونی اینم خیلی سردرد آوره . بدترینشم اینه که می‌دونی . خودتم از همین قماشی. خودتم عیناً همین کار را رو کردی .و بازم تکرار می‌کنی . اینجاست که دیگه باید بالا بیارم . آخرشم باز حال بهم خوردنم از خودم بود.

 


رفیق نیمه راه منُ به این چالش دعوت کرده و راسش واقعا چالشه! من تا حالا بهش فک نکرده بودم ، ینی اینطوری تیتر وار^^"و برام دوس داشتنی بود !

 

1- برم آفریقا D: و هند، کوبا، افغانستان،تاجیکستان و.بیشتر توی سفر زندگی کنم.

2-عربی و فرانسه یاد بگیرم.

3-حداقل کمانچه رو بزنم. 

4-دو سه کتابی که دوس دارم ترجمه کنمُ ، ترجمه کنم :/ 

5-یه کارگاه سفالگری داشته باشم .

6-کتابخونه ی خودم اینقد بزرگ بشه که بعدش تبدیلش کنم به کتابخونه ی عمومی و همه ی کتاباشو با سلیقه ی خودم انتخاب کرده باشم.

7-یه مستند بسازم .( اوه!:/)

8- با آدمای جالبی آشنا بشم .

9- دوس دارم یه فعالیت تو زمینه ی آشنایی بچه ها قبل از مدرسه رفتن با جونورا داشته باشم.ولی نمیتونم دقیقا بگم چه کاری :/

10- و رسیدیم به دهمی !دهمی اونقد مهمه که خیلی رازه و دوست ندارم بگم چیه! و خیلی دوس دارم که بهش برسم =)


ناراحتم دوست عزیزم . آنقدر که نمیتوانی فکرش را بکنی. به قول خودت آن سرزندگی را ندارم . باور کن نمیدانم چه بلایی سرم آمده . نمیدانم همیشه اینگونه بوده ام یا اینکه این یک خصوصیت جدید است. من . واقعیت این است که من . واقعیت این است که توتو حتی تو نیستی.تو تنها خیالی هستی، سرد و منجمد. و من روح سرگردانی که سرگردانی را، اندوه را، زندگی میکند.

دلم برای نداشته هایم تنگ شده . خنده دار است . چیزی را هرگز نداشته باشی و دلت برایش تنگ شده باشد .برای چیزی که وجود ندارد. هیچ جوره با عقل جور در نمی اید ولی هست. 


یک چیزی متناقض به نظر می‌رسد ، یادم است که اینجا نوشته بودم چیزی که ساخته شده را می‌پسندم ، چیزی که ساخته شده را دوست دارم .ولی احساس من نسبت به خودم همیشه یکجور خودتخریبی شدید است. بهتر است بگویم که قبلاً هیچ چیز نمی‌دیدم ، شبیه خیلی ها که هیچ چیز نمیبینند. همین که شبیه جماعت اطرافم بودم برایم راضی کننده بود،چون وقتی هم‌جهت با آدمهای اطرافم حرکت میکردم یا بهتر است بگویم هم‌جهت با بیشتر آدمهای اطرافم ، همیشه گروهی بود که می‌توانستم عضوش شوم. هر چند به زور سرکوب خودم. ولی از یک نقطه ای دیگر نمی‌شد آن تصویر پنهان شده ی لابه لای طرح های شلوغ و صاف را ندید ‌‌‌، دیگر نمی‌توانستم خودم را گول بزنم و وانمود کنم مزخرفاتی که دیگران می‌گویند برایم جذاب است یا اینکه من میتوانم شبیه آنها باشم. یا اینکه بتوانم چشمانم را روی تعفن رفتار بشری ببندم و با بی‌خیالی طی کردنش در کنار دیگران بهم خوش بگذرد.نه اینکه مشکل از آنها باشد، نه. مشکل من بودم.من هرگز شبیه آنها زندگی نکرده ام. من به طبقه ی آنها متعلق نبودم. چیز های مشترک کمی بین من و ادمهای اطرافم بود که درک متقابل را سخت میکرد. حالا اما میتوانم خودم را بهتر ببینم ، بهتر بدانم که چه هستم. و این بسیار برایم با ارزش و دوست داشتنی است.هیچ کاری نیست که اگر برگردم دوست داشته باشم تغییرش دهم. با اینکه دنیای پشت سرم یک کابوس سراسر سیاه است . چیزی که من در لحظه لحظه اش شکسته ام ، خُرد شده ام. پر است از احساس حقارت و شرمندگی هایی که همیشه همراه آدم میمانند .حالا میتوانم به خودم نگاه کنم و بفهمم چقدر بد هستم ، توانستم بپذیرم که چقدر زشتم و این برایم بسیار مهم است چون میتوانم با درک وجود تاریکی ، آن را بشناسم و خودم را پیش بینی کنم .توقعم کم شده و کمتر از روی توهمات تصمیم میگیرم.


یک جمله ای از فلوبر هست که من فقط همان یک جمله را از او میدانم :/ میگوید :تنها راه تحمل هستی این است که در ادبیات غرق شوی؛همچنان که در عیشی مدام .» 

جمله ی تلخی است میدانی :/ حال آدم را میگیرد :/ نمیدانم . ولی به من همان نتیجه ی همیشگی را میگوید. همان که در ثانیه به ثانیه ی زندگیِ اخیرم در ذهنم بوده،که واقعیت بیشتر زشت است.

پی نوشت: ولی وی همیشه بین دو جمله ی واقعیت همیشه زشت است» و واقعیت بیشتر زشت است» در نوسان بود :/ 


من تلویزیون نمی‌بینم ، همه ی آگاهی و خبری که من از وضعیت اطرافم دارم از چنلای یوتیوبه که گهگاهی اعلانش منو کنجکاو میکنه. و الان یه ویدیو دیدم مال دوم دسامبر بود ، ینی دیروز . و من واقعا تهوع دارم . این موضوع میدونید باعث شد که هر دفه که میام که یه حرفی از زندگیم بزنم تو این وبلاگ که بقیه میبینن ، واقعا یجورایی خجالت بکشم که تو چرا میخوای از خودت حرف بزنی؟ چه اتفاقاتی برای آدمای اطرافم افتاده و من می‌خوام درمورد خودم حرف بزنم. باید خفه شم . چطور میتونم درمورد خودم بگم? وقتی یه خانومی با چه مسخرگی و چه بی پروایی ، و چه حالت زشتی میاد تعریــفـــ می‌کنه و میگه که من گفتم هر کی از در اومد تو رو بُکشین , که آدم اصلا زبونش بند میاد . حالا اصلا از در میومدن تو شما برای شکستن در و پنجره و چارتا تیکه میز و صندلی و خُرد کردن شیشه این قضاوت رو کردی . این نظر یه آدمه . یه آدمی بود که چارتا تیکه چوب و آجر براش از زندگی یه آدم دیگه مهم تر بود .ینی خاک و چوب و اهن سالم میموندن حتی اگه لازم باشه یکی بمیره.

میدونید توی هند یه عده ای هستن اسمشون هست پاسداران گاو که هندو ان . و گاو براشون مقدسه .اینا میان تو جاده به  مسلمونایی که گاوا رو با ماشین حمل میکنن حمله میکنن ، با پیش فرض اینکه این گاوا دارن میرن کشتارگاه . و اون راننده و صاحب حیوون رو اینقدر میزنن که بمیره . میدونید چی میگم؟ یه دسته آدم هستن که یه تعداد آدم رو بخاطر یه گاو بوگندو میکشن . چون بهش اعتقاد دارن.میخوام بگم این قضیه ازون موضوع فاجعه تره ، مضحک تره. تهوع آور تره.همینقدر پسته قضیه . همینقدر باورنکردنیه . نمیتونم جلوی استفراغمو بگیرم .


چند روزِ پیش که این فکر از ذهنم گذشت که نکند کامَک یک بیماری ترسناک داشته باشد و ترسیدم و اشک در چشمانم حلقه زد ، همه ی دنیا برایم بی ارزش شد. دیگر مهم که هیچ حتی قابل یادآوری هم نبود که بعضی حرف هایش ناراحتم کرده بود. اصلا چه ارزشی داشت که من چرتکه دستم گرفتم و حساب و کتاب کردم . میدانی دوست من هر چه که باشی و هر کاری که کرده یا نکرده باشی ، من از اعماق قلب لِه شده ام دوستت دارم. حالا که این فکر از ذهنم گذشته است ، دیگر نمی‌خواهم کنارش نباشم یا اینکه ناراحتش کنم .همین که من ناراحت شده ام به اندازه ی کافی فاجعه است . ناراحت کردنش حالم را بدتر می‌کند. دوست دارم کاری کنم که لبخندهای واقعی بزند حتی اگر ناراحتی اش ربطی به من نداشته باشد . البته میدانم که این را نمی‌خواهد. و ای کاش که میخواست. یک عالمه اگر هست ، که اگر من این اگر ها را میداشتم ، یک چیزهایی پیدا میکردم که به دردش میخورد . و اینطوری می‌توانستم جایگاهی داشته باشم که او هر از گاهی برای آرام شدنش به من سر بزند .و من بدانم که چه خوب است که به دردش خوردم.

پ.ن: از اینکه توی ذهنم همه اش داشتم ایراد میگرفتم و چیز های بدی میگفتم یه میلیون بار ناراحت و شرمنده ام .و چقدر احمق بودن من بزرگ است.


الان دوس دارم سیگار بکشم و توی اتاق کوفتیم بشینم و سیگار بکشم و احتیاج نداشته باشم که هیچ پنجره ای رو باز کنم و احتیاج نداشته باشم که نگران چیزی باشم .و سیگار بکشم :/ من زیاد اینکارو نمیکنم ولی مامانم اصلا متوجه نیست ‌‌ اصلا منطقی نیست .من نمیتونم بخوابم و یه عوضی همه ش تو سرم داره سیگار سیگار می‌کنه :/// و این قضیه داره مخمو میخوره .من واقعا نمیخواستم این موضوعو اینجا بنویسم:/

آخرین پاکت سیگارو در حالی که سه تا نخ توش بود طی یه دعوای کاملا بی اساس خودم له کردم و جلو چشش ریختم بیرون تا فقط ساکت بشه و به حرفاش ادامه نده و دست از عصبی کردن من برداره و دستم بشکنه که از روی عصبانیت اینکارو کردم :////// چرا همه چی اینقد غیر منطقی و سخته :///یه حس سرتو بکوب به دیوار شدیدی دارم. 


چیزی که توی رفتار بعضی از مردمِ عادی خیلی بیشرفانه س اینه که برای عمر بیهوده و به باد رفته و رنج و سختی به بار ننشسته ی زندگی یه سری آدم جوون افسوس نخوری. ینی به خودت زحمت بدی و اون زبون زمختت رو ت بدی و به مغز خالی و تنبلت فشار بیاری که اظهار نظری کنی تا از بقیه عقب نمونی و بگی افسوس برای "آبرو ی ریخته شده  برای اشتباه پدافند موشکی ://" 
اینقد کند ذهن و احمق باشی که توی عمر سراسر انگل وارت نفهمیده باشی تقلا کردن و درس خوندن و بهترین سالهای زندگیت رو پشت میز مطالعه گذروندن و بیخوابی و استرس و هزینه های سنگین برای تحصیلات چه معنی ای میده . ولی کاملا طبیعیه ، وقتی توی جایی زندگی می‌کنی که روزانه انسانهای زیادی توی تصادف کشته میشن ، تعجبی نداره که به جون هیچ آدمی اهمیتی نمیدی.
چیزی که خیلی بی شرفانه است اینه که بگی حادثه بوده دیگه و تنها فرقش با خوردن به کوه در نشون دادن ضعف یه سیستم نظامی بوده .و همه ی کوتاهی ها رو که نتیجه ی اهمال کاری و بی‌خیالی انگل هایی مثل خودت بوده رو کاملا نادیده بگیری ، انگار که به کوه خوردن هم یه امر عادی و اجتناب ناپذیره ، بدون هیچ دخالت انسانی. 
تنها نقطه ی حسرت و افسوس برات این باشه که به این فکر کردی که آمریکا داره به ریش حکومت کثافت زده ت می‌خنده .
یک سری آدم مضحک که تنها خوشبختیشون توی  نفهمیشونه . 
درست مثل یه مشت خوک که با تو کثافت زندگی کردن خودشون نه تنها مشکلی ندارن بلکه اون رو بهشت میدونن. یه مشت انگل .
ولی میدونید ، لااقل میتونیم توی ایران برابری رو ببینیم ایران واقعا توی این زمینه فوق العاده س . نیمه پر لیوان هم اینه که چه خودت رو بکشی تا کارت رو درست انجام بدی و درس بخونی تا  در نهایت دین خودت رو به بشریت ادا کنی و یا یه موجود بی‌خیال بیسوادی باشی ، مثل من ، در هر دو صورت  و در نهایت  فرقی بینمون نمیذارن و جایگاه خاصی رو برات قائل نمیشن . 
اینجاست که به این جمله میرسی : همه ی آدمها با هم برابرن.


میخوای راستشو بدونی ?من ازین لحظه ،ازین آدم ، ازین کشور ، ازین آدما، ازین زندگی ، ازین بسته بودن ، ازین قفس ، ازین جدا بودن ، ازین به حساب نیومدن ، ازین چشمایی که میبینم ، ازین صداها ، ازین نرو ،نبین ، نخون ،نکنا ، از سخنرانی ، از سخنرانی ، از سخنرانی، از جمله ی دوستت دارم، از دلم برات تنگ شده ها ،از دلم برات تنگ نمیشه ها،از دلم برات تنگ میشه ها ، از تلقین تفاله ی فکر متعفن دیگران ، از تقلید، از ادا درآوردن ، از نقش بازی کردن،ازفکر متعفن دیگران ، از ریش ها ، از با ریشه ها ، از بی ریشه ها ، از ریشه ها ، از اعتراض ، از مقصر شدن ، از حس متفاوت بودن ، از تنفر بی دلیل دیگران، از پول ،از سرکوب همیشگی خشمم ،از وانمود کردن به آروم بودن ازهمه ی اینا دچار تهوع ام .‌ برای من نقش بازی نکن ، به من دروغ نگو ، من میتونم بفهمم . من نخواستم اینجا بیام ، نخواستم تورو ببینم. من هیچی رو نخواستم . تو خواستی . پس منو برای چی سرزنش میکنی؟ تو چیزی که خودت پرورش دادی رو سرزنش می‌کنی؟ 


از اینکه هر هفته بگم درس خوندم یا نه خسته شدم :/ .هفته ی خیلی متنوعی بود :/ .برای ادمِ هیکی کیموری ای مثل من :/ خیلی چیزای سورپرایزی داشت:/ .البته من از هیکی کیموری بودن کاملا متنفرم و خب این زندگی شبه سالمندی رو اصلا دوس ندارم و این یه شرایط کاملا خودخواسته :/ و در عین حال کاملا تحمیلیه:// خب ا درس بگذریم :/ 

حس و حال کوبریک دیدن نبود و به جاش یه انیمه ی سینمایی دیدم :/ به اسم Genocidal Organ (به ژاپنی:Gyakusatsu kikan) 

که به شخصه برای من که اولا جهان سومیم و دوما دقیقا تو خاور میانه زندگی میکنم خیلی جذاب بودش:/ و همینطور تو یه کشور ضد امریکایی :///( ولی توجه کردین ایران در عین حال که ضدامریکاییه خیلی عاشق امریکا هم هستن مردمش ؟://) در واقع یه داستانی بود درمورد ما . مردمی که تو جهان سوم بین فقر و جنگ زندگی میکنن. و همینطور درمورد جهان اول که مردمی ان که توی صلح و رفاه زندگی میکنن. و درمورد ساختن این دوتا دنیای کاملا متضاد بود که انسان روی کره ی زمین تونسته به وجود بیاره .اون تغذیه ی  انگل وار این دوتا جهان از همدیگه رو کاملا نشون میده :/ یه بخش جالبش اون جا بود (حاوی مقادیری اسپویل :/)که جان پل که یه محقق و زبان شناسه که توی ام آی تی کار می‌کرده میخواد کاری کنه که مردم جهان سوم که تروریست هارو میسازن ، درگیر قتل عام مردم خودشون بشن و اینطوری به جای اینکه به جهان اولی ها حمله های تروریستی کنن ، خودشون خودشون رو قتل عام کنن و دنیا از دسشون خلاص شه:/ و این راه هم از هر نظر به نفع جمعیت صلح طلبِ ساکن در قاره ی اروپا و آمریکاس :// یه چیز جالب دیگه این که ارگان نسل کشی درواقع منظورش یه عضویه که توی مغز انسانه و کار این بخش از مغز زایش یا تولید زبانه . و جان پل تونسته یه الگوریتمی رو پیدا کنه که به هر زبانی که ترجمه بشه می‌تونه کسایی رو که به اون زبان صحبت میکنن ،ترغیب به نسل کشی جمعیت خودشون کنه . و توضیح میده که این توانایی در گذشته وقتی که انسانا به صورت قبیله ای زندگی میکردن و پیدا کردن غذا کار خیلی سختی بوده و درواقع همه ی جنگا هم سر این غذاست :/ ، به بقای انسان کمک می‌کرده . ولی در حال حاضر که ما به روش دیگه ای زندگی میکنیم دیگه کارایی نداره و بنابراین به فراموشی سپرده شده . ینی میگه که قتل و و ظلم ناشی از نیازهای ما برای بقان و همینطور حرف زدن و عشق ورزیدن و فداکاری کردن هم از نیازای تکاملی مان :/ ولی از بین اینا بعضیاشون کهنه شدن ولی همچنان با ما هستن . مثلاً گونه ی بشر وقتی که کشاورزی رو توسعه داد همکاری و اجتماع رو یادگرفت و اینطوری تونست از پس خشکسالیا بر بیاد پس این دوتا ینی همکاری و با اجتماع بودن کارآمد تر از خیانت و رقابت شدن. ولی حالا اگه یه خشکسالی خیلی بزرگ اتفاق بیفته و جامعه هم بزرگتر از غذای موجود باشه ، چی میشه ?:/ کسی موافق اینه که جامعه ی بشر،دوستانه باید نابود بشه ?:/در واقع دستور زبانِ نسل کشی یه سازش برای کمبود غذاعه. و مربوط به زمانیه که انسان نمیتونه تولید مواد غذایی رو کنترل کنه . جان پل با سواستفاده ازین موضوع و کشف خودش هدفش رو عملی میکرد، تا بتونه از جهان خودش محافظت کنه:/

+کلیک


هفته ی چهارم سرعت خیلی زیادی داشت ، شبیه سرعت سرسام آور یک گلوله که از اسلحه ی یک بی دل شکلیک میشود تا دلی گرم و تپنده را سوراخ کند و خونش را بپاشاند روی آسفالت :/ این هفته هم در آخر خون مرا پاشاند روی دیوار اتاقم و بعدش هم شروع کرد به خندیدن و آنقدر خندید تا اشک از چشمان به خون نشسته اش جاری شد :/ و بعد هم انگشت فاکش را نشانم داد و روی صورتم شاشید :// تا ثابت کند قدرت دست کیست و من چه موجود وارفته ی بی دست و پایی هستم :/ سپس درحالی که دور جنازه ام قدم میزد و ذره های مغز و استخوان تکه تکه شده ی جمجمه ام زیر چکمه های چرمی آغشته به خونش قرچ قرچ میکرد، سیگاری آتش زد :/ و در نهایت بزدلی و سودجویی از این دست بسته بودن و واماندگی ام ، درست مثل زمانِ تعفن زده ی صدور حکم بدوی محیط زیستی ها :/ جملاتی را زمزمه کرد : تو همچنان تا پایان عمر یک عوضی بیخاصیت باقی خواهی ماند و گند زده ای با این درس خواندن و وقت حرام کردنت :/ 

البته او گوه خورد و زر اضافی زد :/ چون من این شانزده هفته را عمرن به فاک دهم :/ 

و بعد هم که دوست دارم این عکس را بگذارم و هیچ معنی دیگری هم نمیدهد، طبق معمول :/ 

 بعدش هم  میخاستم بگویم که بی اینترنتی خیلی سخت است :/ و واقعا حس خفگی به آدم دست میدهد :/ و همچنین اینکه به شدت به بقیه ای که سوادش را داشتند و این فیلترینگ آنقدر ها توی پاچه یشان نرفت به حد کشنده ای حسادت میکنم :/ و میخواهم خودم را برای اینکه سوادش را ندارم بکشم :|


یک سوسک حمام . همه اش برمیگردد به سوسک های حمام . من آنها را دوست ندارم . ولی دوست دارم بیخیال از کنارشان رد بشوم . میدانید به نظر من سوسکِ حمام قیافه اش ترسناک است . نه اینکه چندش باشد نه. ترسناک واژه ی دقیق تری است . البته به شدت زیباست . ولی برای من یک جور غریبه ایست که انگار اگر نزدیکش شوم به زجرآورترین شکل ممکن میمیرم . یک همچون حسی :/ و سوسک های حمام با همدیگر مشکلی ندارند . تازه گربه ها هم باهاشان مشکلی ندارند و اصلا اینقدر که برای من ترسناکند برای بچه گربه ی بدصدای توی حیاط ترسناک نیستند . به نظرم همه چیز برمیگردد به قیافه ی آدم :/ مثلا سوسک قیافه اش یکجوری است و حرکاتش هم بسیار یکجوری تر :/ ، مثلا همین پرواز کردنش :/ یکهو بلند میشود و با صدای ویزِ چندشی شروع می‌کند به حرکت و از اولش هم معلوم است که برنامه ای برای اینکه کجا میخواهد برود ندارد:/ من فکر میکنم این بدترین حالتی از سوسک حمام است که می‌شود تصورش را کرد:/ ولی گربه ی نارنجیِ توی حیاط ، با آنکه به شدت بد صدا و پُر چِرک است :/ وقتی میفتد روی زمین و خودش را پیچ و تاب میدهد ، آدم میخواهد از ذوقمرگی بمیرد :/ همینقدر ظاهربین و تهی :/ اصلا مهم نیست که گربه ی بد صدای توی حیاط یک مدتی پیش داشت با یک بچه موش مرده قایم موشک بازی میکرد ، اصلا مهم نیست که پاهای سفیدش به خاکستری گرویده است ، اصلا مهم نیست که پر از میکروب و فلان و فلان است ، من از ته قلب لِه شده ام دوست دارم بغلش کنم و ببوسمش :// ولی این حس را درمورد هیچ سوسکی ندارم :/ و همه اش تقصیر قیافه اش است :/ با اینکه سوسک بسیار بااخلاق تر و تمیزتر از یک گربه ی لوس اغفالگرِتودلبرو است :| شاید بخش بزرگی از اختلافات مردم هم برمیگردد به همین اختلاف سلیقه :/ یعنی منظورم اینست که ممکن است یک نفر قیافه اش مورد پسند دیگری نباشد و آنوقت همه چیز برای تنفر کافی ست :/ یعنی اصلا مهم نیست یارو چطور ذاتی دارد و به چه چیز هایی معتقد است و کلا چقدر آسیب رسان یا چقدر بی آزار است. مثلاً همین زن یکی فامیلها :/ به شدت زیبا است و اصلا هم علف باید به دهن بزی شیرین بیاید ولی چون خانواده شوهرش رنگ مویش را دوست ندارند ، حس میکنند که این یک نقطه ضعف است:|خلاصه میدانید چهره و ظاهر خیلی خیلی اهمیت دارد و گاهی حتی جان آدم را نجات میدهد :/ چون ما آدم ها به شدت دچار احمق بودنیم:/


یه مدت برام خیلی مهم بود که آروم باشم ، ولی الان برام مهم نیست . من دچار خشونت مزمنِ کشنده ای هستم که ریشه هایش هر لحظه بیشتر در مغزم میپیچد و محبتِ درون قلبم را می‌مکد .خارهایش که رشد میکند ، راه گلویم را میگیرد.از فکرم خون می‌چکد و دچار جیغ ممتدی هستم که سکوت را فریاد میزند . دوست دارم تنها به صداها گوش کنم . به صدای داد ، جیغ ، اعتراض، ضجه ،التماس .دوس دارم صدای جهان واقعی را بشنوم .این صدای واقعیت است. صدای ضجه ی ناشی از شکنجه ی ارواح سرگردان.


 بدبختانه همه ی آدما احتیاج دارن  یه جایی یه طوری به یه چیزی محبت کنن . به آدم دیگه ، به سگ، به گربه، به درخت ، به هرچیزی که زنده باشه. شاید اینکه بتونه حس کنه یچیزی رو خوشحال کرده یا راضی یا هر چیز دیگه ای که به خاطر محبت کردن پیش میاد ، بهش حس مفید بودن و رضایت از خود میده . برای اینکه آدم حالش از خودش بهم نخوره . و برای اینکه خودش رو دوست داشته باشه. تا دیوونه نشه و به جنون نرسه. چه روز بدیه اون روزی که آدم به خودش ثابت کنه تو هر چیزی گند میزنه. روزی که با همه ی وجود از خودش متنفر باشه.روزی که همه‌ی کسایی که دوسشون داره علیه ش رای بدن و بهش بگن نتونستن محبت اونُ حس کنن یا اون محبت به دردشون نخورده و حتی به مشکلاتشون اضافه کرده، روزی که بهش بگن کاش هیچوقت کاری نمیکرد و کاش هیچوقت نبود.ازون روزه که آدم همه ش بدتر و بدتر میشه ، اون خودش رو با له کردن هر ثانیه ی قلبش مجازات می‌کنه.بدبختانه حتی آدمایی که فقط آسیب میزنن هم دوس دارن به بقیه محبت کنن، فقط به خاطر خودشون. یه کار تماماً خودخواهانه .و شکنجه پشت شکنجه . و زخم روی زخم .

 


دوست دارم همین امروز بروم ، همین امروز وسایلم را جمع کنم . دوست دارم با همین باقی مانده ذهنیت خوب اینجا را ترک کنم . دیگر نمی‌خواهم چیزهای بیشتری را از دست بدهم. میخواهم اینجا را ترک کنم تا بتوانم همه چیز را نگه دارم. همه چیزِ این جا دارد به من دهن کجی میکند. این روابط نخ نما دارد مرا میکشد.دوست داشتم می‌توانستم بروم توی اتاقم، گوشهایم را بگیرم ، چشم هایم را ببندم و فریاد بزنم خفه شو، خفه شو، خفه شو . دوست داشتم نبینم ، ندانم ، نشنوم .نمیخواهم چیزهایی که دارد در چشمانم رشد میکند به قلبم ریشه بزند. من رویش دردناک جوانه های سیاهش را درقلبم حس کرده ام.من برای همه چیز دو دل و شکاکم . میخواهم ذره های آخر ایمانم را بردارم و به ناکجا فرار کنم . 


خب واقعا باورم نمیشه الان ۷ آذر باشه . بهش میخوره همین دوم سوم نهایتا باشه! پنج روز عقبم ینی. درس خوندن خوب پیش می‌ره . ازون حالت سیاه اومدم بیرون  و دیگه حس ناراحتی و بهم ریختگی ندارم . البته خب تصمیم گرفتم روزا رو بخوابم و شبا به زندگی بپردازم .کاملا شب زی و خوناشامی :/ چونکه فک میکنم اینطوری راحت ترم و ارتباطم با آدم کمتره اصولاً :/ با توجه به اینکه آدما روزگرد هستن و شبگرد نیستن :// دیگه اینکه از پوکر گذاشتن آخر جمله هام خیلی بدم اومده :/ و دوس ندارم دیگه اینقد در مصرف پوکر دست و دل باز باشم . راه کنار زدن دلتنگی رو هم پیدا کردم : مثل سگ سر خودتُ گرم کن تا دیگه مغزت نکشه و از خستگی بمیر تا سه سوته خوابت ببره. آم . دیگه اینکه دوس دارم همه چی زودتر تموم شه و ممنون خدا .ب.ن: جای خالی یه سگ تو زندگیم رو شدیدا و عمیقأ احساس میکنم :/ دوس دارم که یه سگ ازینا که پاچه میگیرن داشته باشم و بتونم شبا باهاش برم بیرون :/ و اگه کسی مزاحم شد به سگه بگم برو بگیرش و اونم بره یارو رو بگیره :/// همینقدر بی معنی :|

_ دوس دارم این موزیک رو هم بذارم:/ ، چون خیلی جان پیچه Click


این روز ها فقط فرندز میبینم و هیچ کاردوستداشتنی دیگری نمیکنم . با هیچ کس هم حرف نمیزنم .کسی در مغزم دائم ملالت را زمزمه میکند. همه چیز ساکت و کند است . رنگ گرگ و میش هوا در مه .انگاری دنیا برای دیدن،شفافیت لازم را ندارد. چشم های ضعیف من هم که در این گرگ و میش که از بخت خوبش مه الود هم شده شانسی برای دیدن جزئیات ندارند. برای درک شرایط محتاج همه ی حواسم. باید همه دوبرابر شوند تا بتوانم مثل یک انسان عادی قدم بردارم. سرما انگیزه ها را خاموش کرده و اشتیاق هارا سوزانده ، تنها روشنایی فانوس های دور دست است که شعله ی امید را درون قلبت گرم نگه میدارد. واقعا من امیدوارم؟ امید وارم یا دچار خیالبافی شده ام؟ راستی فرقش چیست ؟ امیدوار بودن با بلندپروازی مرزش برایم نا پیدا شده. من ادم قاطی ای هستم .گیج ، گمشده. من گمشده ام؟من به خودم خیانت کرده ام. آدم همیشه بیشترین خیانتش را به خودش میکند.آنقدر ساده که زندگی را مضحک کرده. یک نمایش زرد. زندگی من قرار است نمایشی زرد باشد؟ هوا سرد و دلگیر و مه الوده است و من دچار ضعف بینایی.به فانوس های دور دست خیره و در سفیدی ذهنم محو میشوم.


این اوضاع بد و کشته شدن یه عده جوون یه طرف ، این فرصت طلبیه متعفن و کثیف آدمای مخالف جناح دولت یک طرف . 

واقعا چقدر میتونید متعفن و تهوع آور  باشید و چطوری میتونید خودتون رو تحمل کنید ؟ از بوی گند خودتون بالا نمیارین؟ چطوری اینقدر‌ وقیح میتونید دهن گشادتون رو باز کنید و ازین قضیه سواستفاده کنید و بگید دیدین رای دادین به فلانی اینجوری شد ؟:/ دیدین کاری براتون نکرد که هیچ ،کاری کرد بیچاره تر بشید ؟:// واقعا خیلی شارلاتانی میخواد که یه نفر تو این شرایط اینطور رفتار کنه. و ته دلش ذوق کنه که آره مردمِ احمق ِِ دیوونه ریختن بیرون و همه ش بیاد بگه اینا همه ش کار ه مردم:// همه ش تقصیر فلان جناحه ببینین ببینین:// فقط دنبال فرصتین تا انتخابات بعدی نونتون بیشتر بره تو روغنا :/

میبینی دوست من که معتقدی باید رفت تو خیابون و شلوغ کاری درآورد؟میبینی دوست من که معتقدی باید خون داد تا به نتیجه رسید؟:/هنوز قضیه تموم نشده دارن اینقدر وقیح از کاری که تو زندگیت رو روش گذاشتی سواستفاده میکنن .اونا الان راحت تو خونه شون نشستن و منتظرن تو با اون مغز احمقت :/ همه ی کارا رو انجام بدی:/ و بعدشم حرفاتو به نفع خودشون برمیگردونن و تو رو هم به جرم اشرار بودن مجرم میدونن:/ 

هیچ جای این مسئله نیستی . میبینی چقدر براشون اهمیت داری و چقدر به فکر جوونی هدر شده و زندگی بیهوده ی تو ان؟ دوباره برو تو خیابون و کاری کن کفتارا حریص تر بشن:/


بعضی وقتا آرزو میکنم کاش اونم یه وبلاگی چنلی چیزی داشت و من میتونستم بدونم تو سرش چی میگذره ، اخلاقش چطوریه و چطوری فک میکنه.

پوف پس کنکور کی میاد :/ چقدر این پروسه طولانیه :/ . حس میکنم فلجم و نمیتونم هیچکاری کنم :/ مغزم همه چیزو پس میزنه و میگه نه الان وقت گفتن این چیزا نیست ، نه الان وقت خوندن این چیزا نیست ، نه الان وقت حرف زدن با آدما نیست، نه الان وقت اینجا رفتن نیست،وقت دیدن این فیلم نیست :/// 

چیه این کنکور :/ گوه خالص :/ یه مشت جملات سراسر شر و ور و بیخاصیت و بعضاً اشتباه:/ رو باید ملکه ی ذهنت کنی :/ اگه محتوایی داشت من اصلا مشکلی نداشتم :/ کلا انگار اینجا هر چی چرند تر و سطحی تر باشی،راحت تر میشه زندگی:| ب.ن:کلا ا ادم میخوان وقتشو تلف کنه:/جالبه که هیچکی ام مشکلی با این کم محتوایی نداره://

_Deadline_

ب.ن: خوبه این sun projectهست که من برم عکساشو بردارم، بذارم تو وبلاگم:///


دیروز روزی بود که بعد از دو سه سال احساس کردم از خودم خوشم می آید، با خودم فکر کردم که میتوانم به خودم تکیه کنم چون دوست دارم خودم اذیت و ناراحت نشود ، دیروز آدم گستاخی بودم.انگار به این چیزها عادت نداشتم . یادم رفته همه چیز میدانی .ظرفیتم کم شده. امروز اما از خودم متنفرم . جزو شدیدترین حالاتی که از خودم بدم می آید . من اغلب خودم را دوست ندارم و لایق خیلی چیزها نمیدانم ولی این یکی دقیقا تنفر است، از آنها که دوست داری یک درد جسمی ای سراغت بیاید تا دلت خنک شود.چند روز پیش به این فکر میکردم که هر وقت به خودم گفتم که چقدر یک نفر را دوست دارم، چقدر یک نفر عالی است ، شک کنم . شک کنم و همان لحظه آن احساس شعف و شادی ای را که انگار داری از شدت علاقه سرریز میشوی ، بکشم. چون میدانم که چند وقت دیگر،لحظاتی هست که ازش اگر بیزار نباشم، دست کم بی تفاوت هستم. همه چیز بلاخره یک جایی ناامیدت میکند یا اینکه تو ناامیدش می‌کنی.امروز ولی فهمیدم این حس درباره ی خود آدمم هست. 

​​​​​​

 


توی جاده ی زندگی ام که قدم برمیداشتم ، از جنگل ها گذشتم ، از علفزار ، از سایه ی آن دیوار بلند که گل‌های کاغذی بغلش کرده بودند در یک عصر تابستانی با پیراهن زرشکی که دامنش در باد شنا میکرد گذشتم ، رفتم و گذشتم ، رفتم و رفتم . حالا اینجا ام . یخ زده ام . اینجا سرد است ، خیلی سرد.خاکستری است . بوی خاکستر هم میدهد . منجمد و خاکستری. آدمهای اینجا همان اسم های قبلی را دارند . اما انگاری این یک تشابه اسمی است. اینجایی که  جاده ی زندگی ام مرا آورده هوا گرگ و میش است . نمیدانم این گرگ میش طلوع صبح است یا غروب . هوا بوی تند آتش میدهد . و ذرات خاکستر و ذغال را میشود در هوا دید. همه چیز قبلا سوخته و باقی را هم آن آتش زنده ی زیر خاکستر آرام آرام میپوساند. اینجا که من ایستاده ام خنجری هست که گاه و بیگاه در قلبم،در مغزم فرو میرود . اینجا که من ایستاده ام فقط هیولا زنده است.


_Sad People_


در پی بیخوابی ای که دیگر تقریبا دوهفته ای یکبار به سراغم می آید و یکجور هایی فلج کننده است و با توجه به اینکه حوصله و تمرکز کافی ای ندارم :/ دوست دارم در این ساعت از صبح درمورد آلفرد ژاری بنویسم :/ بله حتما هم زده است به سرم :/ اینها بخشی از چیز هایی ست که در کتاب ،آنارشیست و شقاوت در تئاتر پنیک آقای آرابال نوشته‌ی خشایار مصطفوی خوانده ام:/ بعضی جمله ها دقیقا جمله های همان کتاب است :/ در واقع بیشتر جمله ها:/

ژاری نویسنده ی سمبولیک فرنسوی ای بود که مشخصه ی اصلی نمایشنامه هایش مثل آثار داستایوفسکی ، هجو توهین آمیز و هتاک و تمرکز روی زشتی فیزیکی و هیولاوارگی اخلاق انسانی بود.

درواقع این متن درمورد اولین نمایشنامه از سری نمایشنامه ی مشهوراو ینی سه گانه ی اوبو (ابو شاه ،ابو پرنده، اوبو در زنجیر ) است .

اوبو شاه در سال ۱۸۹۶ روی صحنه ی تئاتر رفت و شب اول توقیف شد:| چون چیز هایی را داشت که به حساسیت های تماشاچی آن دوره توهین میکرد .شخصیت اصلی این نمایشنامه آدم چاق و احمق و خشنی است به نام پدر اوبو که یک فرمانده ی نظامی ست . او به تحریک همسرش (مادر اوبو) تصمیم میگیرد با سربازانش شاه لهستان را بکشد و خودش پادشاه شود . او سپس با شکنجه و زندانی کردن نجیب زادگان و قضات و بستن مالیات های سنگین مردم را غارت میکند . در همین حین پسر شاهِ کشته شده به کمک شاه روسیه به انتقام خون پدر و سلطنت از دست رفته به لهستان لشکر کشی میکند و شاه اوبو مغلوب میشود . همسر اوبو نیز درحالی که طلاهای اوبو را یده متواری میشود . در پایان نمایش پدراوبو و همسرش را می‌بینیم که سوار کشتی اند و نقشه ی غارت کشور دیگری را میکشند.

مسخره کردن تابو های اخلاقی و زبان هتاک و حمله به نهاد های قدرت های اجتماعی ‌‌‌‌‌و کودکانه بودن لباس و شخصیت پردازی و ظاهر شدن بازیگران شبیه عروسک های خیمه شب بازی از ویژگی های این اثر است.

اوبو در این نمایش پادشاهی است با نقاب های عجیب غریب و لباس های مضحک و صفاتی زشت که خود نماد و اساس واقعی جامعه ی بورژواری می شود . شاه ابو که در انتهای قرن ۱۹ اجرا می شود واکنشی است به رشد قدرت گرفتن ارزشهای جامعه ی بورژواری در اروپا . طبقه ای که قدرت ی ، اجتماعی و فرهنگی را به دست گرفته اند و در توالی های بی‌پایان ، به واسطه‌ی جنون قدرت ، طمع ورزی و حماقت جامعه را به سوی انحطاط های تکرار شونده میکشانند.و در عین حال ارزش های طبقه ی خویش را بر کل طبقات حاکم می‌کنند .تا اینجای کار میتوان گفت که کار ژاری به نوعی افشاگری قدرت بوده است . تفاوت کار ژاری با معدود هنرمندانی از جنس او ، نگاه نو تری به قدرت است .در واقع نهاد قدرتی که ژاری در سه گانه ی اوبو آن را به چالش میکشد یک قدرت مرکزی یا تعاریف محدود شده ای چون شاه ، حکمران و. نیست بلکه ژاری با نشان دادن فساد و سودجویی همه ی شخصیت ها از قهرمان گرفته تا نامه رسان ، جهان قدرتی را که تقسیم شده به استهزا میگیرد.

اگر به ادبیات قبل از ژاری نگاه کنیم می‌بینیم که همیشه نقد قدرت با وجود شخصیت های بد و خوب بوده . همیشه آدمهای بدی وجود داشتند تا آدم های خوب آنها را شکست دهند یا برعکس . اما در نمایشنامه‌ ی شاه اوبو همه بد هستند . حتی اگر بخواهیم سعی کنیم شخصیت مثبتی را در نمایشنامه پیدا کنیم در نهایت به ملکه و شاه مرده میرسیم .که شبیه مجسمه های حماقت و جهالت هستند.و اگر فرض کنیم آنها جزو شخصیت های منفی نیستند به خاطر این ست که فرصتش را در نمایش نداشته اند.هر چند که بیشتر در نمایش طبقه ی اشراف و نجیب زاده ها به نمایش در می‌آیند اما بازتاب مردم نیز در نقش های مختلف مثل سرباز ،نامه رسان و. به صورت توده ای احمق ،سودطلب و فرصت طلب نشان داده میشود . که فقط در پی منافعشان فریاد میزنند .ژاری پدیده ی قدرت را به صورت قدرت متکثر در جامعه نفی می‌کند و از همین رو ست که امر مسلط آن جامعه یعنی پول و طلا که ارزش در جامعه ی بورژوا و هنجار پذیرفته شده توسط باقی طبقات هم هست در جای جای نمایش حضور دارد و عامل قدرت معرفی میشود .از سوی دیگر تفاوت ژاری با بیشتر هنرمندان پیش از خود که به مسأله ی قدرت پرداخته اند در اینست که ژاری درصدد یافتن چاره و ارایه ی نسخه در برابر قدرت منفی نیست. از نظر او حاکم خوب یا بد و یا مردم شایسته وجود ندارند . بلکه او بیشتر در صدد فروپاشی نظم عمومی و ویرانگری مفهوم قدرت متکثر است . نظم عمومی و قدرت متکثری که شالوده ی یک جامعه ی معمول را میسازد. نکاتی که در عین نیاز هر جامعه ای به آن باعث بروز پدیده هایی چون نظام سلطه ، ظلم ، بی‌عدالتی و فساد نیز میشوند.و این همان نقطه ای است که یک آنارشیست به آن حمله میکند.


تقصیر هیچ کس به جز خودشون نیست که مردم عادت دارن توی فهمیدن حرف های دیگران ، به طور زیاده روی گونه ای از پس زمینه های فکری و تجربیات شخصی خودشون کمک بگیرن :/ تقصیر من نیست که تو حرفای من رو با پس‌زمینه ی فکری خودت ترجمه می‌کنی :/ تقصیر من نیست که تو فکر می‌کنی بهت توهین شده یا اینکه من دارم حرف غیر منطقی میزنم :/ و تقصیر من نیست که بلافاصله بعد از بیرون پریدن حرف از دهان ، مرگِ گوینده اتفاق میفته:// و مردم به این موضوع هیچ توجهی ندارن که هیچ ، نمیخوان هم متوجه بشن :/ 

میدانی درست مطلق » وجود خارجی ندارد :/ درست تر » وجود دارد :/یعنی چیزی که درست تر به نظر می‌رسد :/با وجود دیدن این همه اعتقاد ضد و نقیضی که مردم حتی همین ده سالِ پیش داشتند و الان اشتباه بودن و ناکارامدی اش راهمه دانسته اند، نمیدانم چطور کسی میتواند اینقدر مطمعن باشد فکرش ، اعتقادش و نظرش مطلقا درست است.


میدانید تلگرام به چرند گویی ام اضافه کرده .بدی اش این است که کاملا ازادت میگذارد. ازادی که هر وقت از هرچه میخواهی بگویی. راحت است میدانید?نه عنوانی میخواهد نه احتیاج دارد که به سانسور و اینجور چیز ها فکر کنی. خلاصه که اره،بدعادت شده ام.

دیگر اینکه خیلی خسته ام. انقدر که انگار از صخره پرت شده ام پایین چندتا غلت خورده ام بعد افتاده ام توی جاده ، بعدش ده تا  کامیون از رویم رد شده اند و له له اشده ام  ولی همچنان زنده ام :/ هنوز هم وسط جاده ام و گهگاهی ممکن است کسی بیاید و از رویم رد بشود :/

قبلا گفتم که چنل یکی از همکلاسیهای مدرسه را پیدا کرده ام. امروز نوشته بود که مادرش بهش حسودی میکند که چرا پدرش دخترش را بیشتر دوست دارد:// واقعا تا حالا جمله ای که به این شدت معنی اصطلاحٍِ گوه را به من تفهیم کند پیدا نکرده بودم:/ مثلا اینکه یک نفر چقدر گوه فکر میکند :/ یا اینکه چقدر حرفهایش شبیه گوه است:/ بعد با خودم فکر کردم که واقعا چرا او فکر کرده که این قضیه ممکن است برای کسی جالب باشد?:/ و کلا چرا من میروم و این گوه هارا یواشکی میخوانم :/ و خودم را ازار میدهم?:/ من اصلا در چنل به ان زردی دنبال چه میگردم؟:/چرا میروم و حال خودم را میگیرم و بالا می آورم و برای خودم زار میزنم از اینکه چقدر یک نفر نفهم است ولی از نظر خودش خیلی میفهمد و داِئم درحال شوآف است:/ از منم منم کردن متنفرم میدانید .این غرور خیلی تهوع اور است.این ادعای نوع بشر واقعا دقیقا از کجا می اید؟ واقعا ادم چی توی خودش دیده که اینقدر برایش قابل افتخاراست؟ 

به قول مولوی :

دنیا همه هیچ است و اهل دنیا همه هیچ 

ای "هیچ" برای هیچ بر هیچ مپیچ 

دانی که پس از مرگ چه باقی ماند?

عشق است و محبت است و باقی همه هیچ

 

ب.ن:الان این حرف مولوی درمورد خودمم صدق میکرد ://


 نفرتی که در مغزم  جوانه زده و هر روز بزرگتر و پر شاخ و برگ تر میشود ، برایم کشنده شده. پیچک خونخوار کوچولو ، هر روز قد میکشد،  برگ های ظریفی دارد با ساقه ای به باریکی مو, که در هر روزنه ی کوچکی از قلبت جا میگیرد. شاخه هایش را دور دست و پایم پیچانده است. احساس میکنم برای حرکت کردن مجبورم میلیون تن بار را با خودم این طرف و آنطرف بکشم.تا مرز دیوانگی فاصله ای برایم نمانده . جنازه ی نیمه جانی هستم ،افتاده وسط سالنی شطرنجی و سرد، غرق در سرخی خون که از قلبش پیچکی روییده ، سیاه و وحشی و رونده ؛از سر هر شاخه اش چکه چکه خون میچکد؛ موقع گل دادنش که برسد،من مُرده ام.

رویای ترسناکی ست. باید بلند شوم .اگر روشنایی خیال خام یک کودک نادان بود ، عیبی ندارد. دوباره پیدایش میکنم ، درحالی که رد سرخی خونم همه جا را گرفته و به کثافت کشانده است.خون، کثیفی ای که پاک و مقدس است.

 


توی پست قبلی گفتم همه ی آدما خائنن و این رو یچیز بد میدونستم. ولی حرف افراطی ایه چون اگه خیانتی نباشه وفاداری ای معنی پیدا نمیکنه و بستگی داره از کدوم زاویه دید:/.مثلا میگن که جد گرگها و سگ ها یکی بوده و وقتی سگ ها یه گروه جدا گونه میشن که یکی ازون گونه ی اولیه سعی می‌کنه به آدما وفادار بمونه و گله ی وحشی رو ترک می‌کنه. الان سگ از نظر گله خائنه :/ و از نظر آدما یه موجود کاملا وفادار:/

آدم به یچیزی خیانت می‌کنه تا بتونه به چیزی وفادار بمونه. درسته که این یه صفتِ بدیه. ولی یه حدی ازش برای زندگی استفاده میشه. معنی این حرفا این نیست که منظورم اینه : اگه تو تنگنا قرار گرفتی به دوستت خیانت کن.اصلا این رو نمیگم, اتفاقا این همون استفاده ی نادرست ازین صفته. فک کنم اگه فرض کنیم صفاتی که بد تعبیر میشن یجور دارو باشن(با توجه به اینکه سم هم دارو باشه) , استفاده ی خیلی کم از این داروهای خطرناک، کشنده و مسموم کننده نیست بلکه لازم هم هست. وقتی بد به صفات آلوده میشیم ، که بخوایم حقیقت رو پنهان کنیم و خودمون رو به ناحق تبرئه کنیم. اون وقته که واقعا، خائن ، دروغگو و ظالم به حساب میایم.البته اینا رو گفتم که بگم نمیخوام نظر خصمانه و بی انصافانه ای درمورد نوع بشر داشته باشم :/ چون اگه احتمالا بدیم حداقل یه آدم در تاریخ بشر:/ دهن خودش رو سرویس کرده تا خائن نباشه :/ به طور ظالمانه ای نادیده ش گرفتم :/ ولی به طور کلی من هر چی آدم اطرافم دیدم :/ و حتی هرچی آدم توی تلویزیون دیدم :// خائن بوده :/ مثلا بچه ای که از اعتماد بزرگ‌ترش سواستفاده می‌کنه خائنه :/ یا والدینی که انگیزه اصلیشون پز دادنه نه آینده بچه :/ ولی این هدفشون رو پنهان میکنن و با کلمات یه تصویر دیگه به بچه شون (وحتی به خودشون://) ارائه میدن خائنن :/ و مثال های خیلی کوچیک و بزرگ بینهایتی هست که نوع بشری که هست رو میشه باهاش شناخت :/ و خب به هر حال آرزو میکنم گونه ی بهتری بشیم به طور جمعی ://

نمی‌دونم این نظرم ساده لوحانه س :/ اشتباهه یا چیه :/ ولی تا همین جا می‌تونستم خودم رو قانع کنم :/ 


:|

واو! .عجب هفته ای! . چقدر امسال اتفاقای شوکه کننده میوفته !!

خب درس کم خوندم :/ و برا خودم داشتم زر زر میکردم . میدونید اینکه آدم نمیتونه و نباید با یکی که میخواد ارتباط داشته باشه ، توی بعضی موقعیتا خیلی وقت آدم رو هدر میده . و آرزو میکردم همیشه که کاش میتونستم بهش فک نکنم و کار خودمُ کنم بدون یاداوری اینکه چرا مجبورم از یه سری چیزا بگذرم. و یا این موضوع که تو نسبت به بعضی ادما به خاطر اینکه خیلی دوسشون داری خیلی اسیب پذیری و گاهی ازشون احترام انتظار داری . هرچند که دوس داری بهشون حق بدی و سن و موقعیتشون رو در نظر بگیری. 

ولی خیلی زیاد و جدی به این فکر میکنم که برم یه نقطه ی دیگه ای زندگی کنم . و فک میکنم که این فرصت رو تحصیلات به هر ادمی با هر وضعیت اقتصادی ای داده . دوس دارم خانوادم ازینجا برن.

خلاصه مثل اینکه زندگی بین ادمای بالغ ، چیز خیلی ترسناک و تاریکیه:/

 به قول بهمن محصص:بیهوده است آینده ای پر از فرشته با پودر صورتی رنگ وعده دهیم.چرا که بچه ای که پدر یا پایش را در اثر بمب باهوش (هسته ای) از دست داده ،نمیتواند و نباید فراموش کند .تخم نفرت که پاشیده شد ، خواهد رویید.

 

خیلی این رو میشنوم که میگن چرا ما باید توی ایران به دنیا بیایم . راستش من امشب خداروشکر میکنم که چند کیلومتر اونور تر ، توی عراق به دنیا نیومدم .جایی که دوتا کشور دیگه مشغول بمبارون خونه ی منن.

(میدونم این جمله رو ممکنه بد برداشت کنید، ولی خب اینکارو نکنید چون محتمله که یه ادم معمولی که دوس داره بره دانشگاه  الان اونجا این حرف دلش باشه.)


اینکه آدم با یه کلمه حالش نوسان می‌کنه ترسناک ترین نکته ی زندگیه:|

اینکه اینقدر جونورای ضعیفی هستیم و به هم شدیدا وابسته ایم ولی همه ش میخوایم بگیم نه نیستیم ، شبیه یه شوخی خیلی خنده داره که آدم همه ش با خودش می‌کنه:||

سرما هم زد مغزمو منجمد کرد و سینوزیتم که یه پرنده‌ی وحشی سایکوپته, چنگولاشو الان تو چِشَم و قسمت پیشانی سرم فرو کرده :/ و داره مغزمو با نوکش لت و پار می‌کنه و اون بین هر از گاهی یه جیغ نکره ای هم می‌کشه :/ ا دیروز فقط تو تخت خواب بودم و داشتم خودمو میخورم :// ا سینوزیت متنفرم :/ مخصوصا اون جاییش که باید شال گردن و کلاه بپوشی و بخاری رو بغل کنی :/ و اون زیر، سرت عرق می‌کنه و موهای آدم لجنی میشه :// 

به نظرتون دیگه زمان داره با سرعت خیلی زیادی نمیره ?:| دی ماه شد یهو :||


از اینکه هر هفته بگم درس خوندم یا نه خسته شدم :/ .هفته ی خیلی متنوعی بود :/ .برای ادمِ هیکی کیموری ای مثل من :/ خیلی چیزای سورپرایزی داشت:/ .البته من از هیکی کیموری بودن کاملا متنفرم و خب این زندگی شبه سالمندی رو اصلا دوس ندارم و این یه شرایط کاملا خودخواسته :/ و در عین حال کاملا تحمیلیه:// خب ا درس بگذریم :/ 

حس و حال کوبریک دیدن نبود و به جاش یه انیمه ی خفن سینمایی دیدم :/ به اسم Genocidal Organ (به ژاپنی:Gyakusatsu kikan) 

که به شخصه برای من که اولا جهان سومیم و دوما دقیقا تو خاور میانه زندگی میکنم خیلی جذاب بودش:/ و همینطور تو یه کشور ضد امریکایی :///( ولی توجه کردین ایران در عین حال که ضدامریکاییه خیلی عاشق امریکا هم هستن مردمش ؟://) در واقع یه داستانی بود درمورد ما . مردمی که تو جهان سوم بین فقر و جنگ زندگی میکنن. و همینطور درمورد جهان اول که مردمی ان که توی صلح و رفاه زندگی میکنن. و درمورد ساختن این دوتا دنیای کاملا متضاد بود که انسان روی کره ی زمین تونسته به وجود بیاره .اون تغذیه ی  انگل وار این دوتا جهان از همدیگه رو کاملا نشون میده :/ یه بخش جالبش اون جا بود (حاوی مقادیری اسپویل :/)که جان پل که یه محقق و زبان شناسه که توی ام آی تی کار می‌کرده میخواد کاری کنه که مردم جهان سوم که تروریست هارو میسازن ، درگیر قتل عام مردم خودشون بشن و اینطوری به جای اینکه به جهان اولی ها حمله های تروریستی کنن ، خودشون خودشون رو قتل عام کنن و دنیا از دسشون خلاص شه:/ و این راه هم از هر نظر به نفع جمعیت صلح طلبِ ساکن در قاره ی اروپا و آمریکاس :// یه چیز جالب دیگه این که ارگان نسل کشی درواقع منظورش یه عضویه که توی مغز انسانه و کار این بخش از مغز زایش یا تولید زبانه . و جان پل تونسته یه الگوریتمی رو پیدا کنه که به هر زبانی که ترجمه بشه می‌تونه کسایی رو که به اون زبان صحبت میکنن ،ترغیب به نسل کشی جمعیت خودشون کنه . و توضیح میده که این توانایی در گذشته وقتی که انسانا به صورت قبیله ای زندگی میکردن و پیدا کردن غذا کار خیلی سختی بوده و درواقع همه ی جنگا هم سر این غذاست :/ ، به بقای انسان کمک می‌کرده . ولی در حال حاضر که ما به روش دیگه ای زندگی میکنیم دیگه کارایی نداره و بنابراین به فراموشی سپرده شده . ینی میگه که قتل و و ظلم ناشی از نیازهای ما برای بقان و همینطور حرف زدن و عشق ورزیدن و فداکاری کردن هم از نیازای تکاملی مان :/ ولی از بین اینا بعضیاشون کهنه شدن ولی همچنان با ما هستن . مثلاً گونه ی بشر وقتی که کشاورزی رو توسعه داد همکاری و اجتماع رو یادگرفت و اینطوری تونست از پس خشکسالیا بر بیاد پس این دوتا ینی همکاری و با اجتماع بودن کارآمد تر از خیانت و رقابت شدن. ولی حالا اگه یه خشکسالی خیلی بزرگ اتفاق بیفته و جامعه هم بزرگتر از غذای موجود باشه ، چی میشه ?:/ کسی موافق اینه که جامعه ی بشر،دوستانه باید نابود بشه ?:/در واقع دستور زبانِ نسل کشی یه سازش برای کمبود غذاعه. و مربوط به زمانیه که انسان نمیتونه تولید مواد غذایی رو کنترل کنه .ولی همینطور که با کشتن تعدادی از افراد غذا برای بقیه افزایش پیدا می‌کنه پس باید نسل کشیم کاهش پیدا می‌کنه. و جان پل با سواستفاده ازین موضوع و کشف خودش هدفش رو عملی میکرد، تا بتونه از جهان خودش محافظت کنه .

+کلیک


تقصیر هیچ کس به جز خودشون نیست که مردم عادت دارن توی فهمیدن حرف های دیگران ، به طور زیاده روی گونه ای از پس زمینه های فکری و تجربیات شخصی خودشون کمک بگیرن :/ تقصیر من نیست که تو حرفای من رو با پس‌زمینه ی فکری خودت ترجمه می‌کنی :/ تقصیر من نیست که تو فکر می‌کنی بهت توهین شده یا اینکه من دارم حرف غیر منطقی میزنم :/ و تقصیر من نیست که بلافاصله بعد از بیرون پریدن حرف از دهان ، مرگِ گوینده اتفاق میفته:// و مردم به این موضوع هیچ توجهی ندارن که هیچ ، نمیخوان هم متوجه بشن :/ 

میدانی درست مطلق » وجود خارجی ندارد :/ درست تر » وجود دارد :/یعنی چیزی که درست تر به نظر می‌رسد :/با وجود دیدن این همه اعتقاد ضد و نقیضی که مردم حتی همین ده سالِ پیش داشتند و الان اشتباه بودن و ناکارامدی اش راهمه دانسته اند، نمیدانم چطور کسی میتواند اینقدر مطمعن باشد فکرش ، اعتقادش و نظرش مطلقا درست است.

 

 


در این گیر و دار که فیلترینگ و جبر زمانه :/ باعث شده بود توی بیان بیشتر وقت بگذرانم ، اتفاقی با پستی که نوشته بود" لوریس چکناواریان به برنامه ی شوکرانِ شبکه چهار می آید"برخوردم .ولی در ۲۷ آبان اوضاع طبق برنامه پیش نرفت وباز پخش قسمت قبلی که مصاحبه ای با آقای کریم مجتهدی بود پخش شد که البته خیلی هم مفید بود ولی این قضیه آدم را یاد این جمله انداخت که "صدا و سیما هست دیگر :/"

خلاصه از آنجایی هم که فقط سایت های داخلی باز می‌شدند به فکر این افتادم که به سایت شبکه ی چهار سر بزنم و اپیزود های قبلی برنامه ی شوکران را ببینم. تا اینجا همه چیز خوب است و اوضاع طبق انتظار، تا اینکه به

این اپیزود رسیدم " گفتگو با آقای مهدی محقق ، استاد بازنشسته ی دانشگاه تهران " ، در این اپیزود در کمال تعجب در دقیقه ی ۵۷ و درست در زمانی که میخواهی یک نتیجه از ۵۷ دقیقه وقت گذاشتن و دیدن این اپیزود بگیری و درست زمانی که به آن نقطه ای که دوست داری می‌رسد ، به آن سوال دوست داشتنی ، یکهو اپیزود تمام می‌شود :/ و جمله ی مجری نیمه کاره میماند ://// خب سعی کردم شوکه و ناامید نشوم و دنبال ادامه ی برنامه بین بقیه ی اپیزود ها گشتم , ولی خب چیزی پیدا نکردم :/// مثل این که واقعا تموم شد برنامه هه ! :|

میدانید کلا نمیدانم جمله ی مناسب برای این وضعیت چیست :/ 

برای این حجم از سانسور. برنامه ای که از تلویزیون پخش شده و تازه زنده هم نبوده، دوباره سانسور میشود:/ همه اش کارهای بیهوده ، مسخره و توهین آمیز.

+چرا اینارو نوشتم ?خودمم نمی‌دونم :/ شاید چون خیلی حالم گرفته س از این مسخره بازی :/


از وقتی که از خواب بیدار شدم یک بند در مغزم با خودم حرف زدم ، هر وقت این حالت را پیدا میکنم ، یک نفر درون من می‌گوید : اوف نه توروخدا دوباره شروع نکن ، حوصله نق زدناتُ ندارم:/ شاید من کودک درون ندارم ، به جایش یک بالغ درون دارم که خیلی کلافه و خسته شده.و کودکم بیرون است:// من نق هایم را به جان خودم میزنم .حرص هایم را سر خودم خالی میکنم. مثلاً همین الان اینقدر وراجی کسی درون مغزم زیاد است که صداهای اطراف شبیه صدای ناخن کشیدن روی شیشه است و من باید با خودم کلنجار روم تا عصبانیتم بروز نکند.

ولی واقعا حوصله ی اون فاز بهم ریختگی رو ندارم . وقتی بهش فک میکنم دوست دارم فرار کنم.

ب.ن: دوست داشتم یه ربات داشتم، سرمو میذاشتم رو پاهاشو گریه میکردم؛ اونم همون حسی رو داشت که من دوست داشتم ://


یه سوالی ، چرا قالبای عرفان دیسلایک ندارن?:/ این که همه ش پسندیدم»وجود داشته باشه یه حس خودخواهانه ای به آدم میده .حالا بگذریم . امروز هیچی نخوندم،میتونم بگم بیشترشو خوابیده بودم . ولی در کل فقط هفت ساعت از شبانه روز رو خواب بودم :/ نمی‌دونم چرا آدم اینکارو با زندگی خودش می‌کنه . اینکه می‌دونه یه راهی اشتباهه ولی بازم پاشو میذاره توی همون راه ، یا اینکه حتی یه اشتباه رو بارها انجام داده و بازم با همه ی نیتی و جنگ با خودش دوباره کارش رو تکرار میکنه . نمی‌دونم به چی اینقدر وابسته ام که هر روز کارای اشتباه رو تکرار میکنم .


توی انیمه ی Psycho-Pass ، یه تیکه ای بود که ماسائوکا که یه مجری برای اعمال قانون بود به آکانه ،کارآگاه تازه وارد ، میگفت همه ی چیزایی که توی آکادمی یادگرفتی رو بریز بیرون،همه ی تئوریای منطقی رو. شغل ما پر از چیزای غیر منطقیه. میگفت تو دنیایی زندگی میکنی که تکنولوژی که حاصل علمه میتونه همه چیزو بخونه حتی ذهنتُ، علم توی ذره ذره ی زندگی همه ی مردم جریان داره ولی با این حال مردم هنوز از هم متنفر میشن ، حسودی میکنن، ی میکنن و آدم میکشن . اگه این غیر منطقی نیست، پس چیه?

با اینکه هنوز دنیای ما به پیشرفتگی جهانِ انیمه ی سایکوپس نیست و طبیعتاً آدمای امروز به پیشرفتگی اون آدما نیستن ولی این غیر منطقی بودن رو هر روز میشه دید‌. موضوع جالبیه که همیشه علم و دانش و به طور کلی اون چیزی که با کتاب ادما به هم منتقل میکنن ، باعث بهتر شدن نمیشه. منظورم اینه که گاهی اوقات کتاب باعث احمق شدن بعضی ادما میشه . و به قول ماسائوکا ،اگه این غیر منطقی نیست ،پس چیه? هر روز وگاهی هر ثانیه آدمای زیادی رو میبینم که با اینکه همه ی زندگیشون رو صرف تحقیق و یادگیری کردن، رذل تر شدن و رنگشون به جای روشن تر شدن ، تیره و تیره تر شده. و واقعاً چطور این اتفاق میفته? 

 


ا اینکه الان ساعت یک و بیست و چهار است و من پشت پنجره ی اتاقم افتاده ام و گلدون ها را دید میزنم و یک مشت کتاب هم جلویم پهن است، و فقط پهن است ، دارم میمیرم . نه راستش اصلا مردنم از این ها نیست :/ من ا اینکه نمیتوانم با کسی که دوست دارم، ارتباط داشته باشم  به شدتِ فاکی ناراحتم:/ و بدتر از آن ا اینکه چیزهایی که دوست دارم اینقد دور از دسترس اند و حداقل فاصله شان با من به اندازه ی فاصله‌ی کهکشان راه شیری و آندرومدا است ، میخواهم خودم را بکشم:/ و به طور کلی حس گاوی دارم که باعث میشود همه اش خودم را بخورم:/ و چون خودم را میخورم ، اشتهایم کور شده است :/ مثلا الآن یک سال است که غذا نخورده ام:/و ا دست موهایم هم کلافه ام :/ دوست دارم فقط در وبلاگ خودم بپلکم :/ چون اینجا بدجور حسِ خانه‌ی خودتان است و کسی شما را نمی‌بیند و کسی با شما کاری ندارد میکنم :/در واقع همان موضوع امنیت موقعیت و اینها :// حالا دیگر ربطش را نمیدانم :/ در ضمن باید بگویم از حرفهای یک اسهول هم در حد یکم فاکی ناراضی ام :/ و کلا دوست داشتم یک میمون خالی بودم و میتوانستم سرش جیغ میمونی بکشم و بهش بگویم گوه نخور :/ اما افسوس که این راه برای برقراری ارتباط بین دو انسان اصلا گویا و حق مطلب ادا کن نیست :/ و طرف نمی‌فهمد چرا حرفهایش گوه برداشت شده است :/ بنابراین فکر میکند حرفهایش درست بوده و ما به خاطر اینکه حقیقت تلخ است کانمان سوخته :/ که خب این درست نیست و چون یارو داشت بدون اینکه هیچی بداند زر زر میکرد اعصابمان خورد شد :/ اصلا برود به جهنم:/ به طور کلی دیگر دوست ندارم بروم جایی که مرا از اینی که هستم بهم ریخته تر کند :/ و خب من همیشه گوه میخورم و میروم جایی که مرا بهم ریخته تر کند :// زود تر تمام شو این دوران کوفتی زندگی من:/ رسماً دهانم را صاف کرده ای :///


اینجا بارانی است و گربه ی توی حیاط از اینکه پاهایش خیس شده به نظر می‌رسد احساس بدی دارد :/ و بیشتر از همیشه ناتوانی انسان در درک رفتار گربه ای دارد خودش را نشان میدهد :/ 

عصر قرار بر سفر اجباری ای است به یزد :| و مرا میل سفر نیست :|چون که آنجا زمستانها خیلی سوز می آید و من یادم است که یک وقتی که زمستان از همین اجباری ها:/ رفته بودم ، نمیشد توی خیابان ایستاد :| حس میکردم حتی کلیه ها ی درون بدنم هم می‌لرزند :/کلا مرا میل سفر به یزد نیست :/ آب و هوایش به من نمی‌خورد :// من اصلا ضعیف یا سوسول یا مامانی و از این قبیل چیزها نیستم ://فقط دارم میگویم که حوصله ی مسافرت را ندارم :/ البته حوصله ی مهاجرت را خیلی دارم :// من فعلا دوست دارم شبیه یک پیرمرد اخموی بی حوصله در اتاقم که سرد و نمور است:/( که البته اتاق سرد و نمور جمله ای ست از مادر :/) زندگی ساکتم را کنم :/ و حتی جدیدا حرف زدن هم بسیار سخت و آزار دهنده شده :/ فقط شنیدن خوب است:/‌‌‌‌‌ به شخصه احساس میکنم که یک سالمندِ انزوا طلبم که دست دنیا برایش رو شده و دیگر برایش رنگی ندارد :/وخلاصه The child is grown and the dream is gone and I have become comfortably numb:/


از اینکه مهدیه رو ناراحت کردم و بهش گفتن احمق و گفتم ازش متنفرم مثل سگ ناراحتم . منم در حد همون احمقم و احمق تر حتی. و میخوام برم ا دلش دربیارم:/ و حتی اگه اصن بدجنسانه به حرف کشی از من ادامه داده و سناریوی من درست بوده باشه :/ بازم دلیل خوبی نیست :// ینی به نظرم حالا چیز خاصیم نشده :/ به هر حال خودم بودم که بهش همه چیو گفتم :/ نمی‌دونم اصلا هر چی :// من از قهر و این چیزا متنفرم :/// و ما آشتی میکنیم :/ و اینکه من باهاش حس نزدیک بودن ندارم بر میگرده به من :/ و اینکه من درست نقطه ی مقابل افکار و اعتقاداتشمم باز برمیگرده به خودم :/ من این دوستی رو قبول کردم پس اشتباه میکنم الان میگم تفاهم ندارم ://


روزهای اخر این هفته را درس نخواندم .دیگر حوصله ی انیمه دیدن را ندارم .فقط سه تا از سریال های شوکو موراسه را دیدم و اخری هم نیمه تمام است .میدانید این گزارش نوشتن تیتروار حالم را به هم میزند . دوستداشتم کمی بیشتر وقت برای خوب نوشتن میگذاشتم . منظورم این است که کتاب میخواندم تا بهتر بتوانم جمله سازی کنم ولی خب من فعلا فقط تست میزنم و مسئله حل میکنم و تازه حس میکنم ذهنم هم مختل شده و همه چیز به جز چیز های کنکوری را پس میزند://خلاصه که فکر کنم قرار است در این دوازده هفته ی باقی مانده هر هفته فقط یک فیلم از کوبریک ببینم .دیروز دکتر استرنج لاو را دیدم و خوش گذشت.البته فیلم معروفی است و در موردش بسیار جمله نوشته شده .و اگر چیزی درباره اش بگویم قطعا تکراری است.ولی جدای همه چیز ،فکرش را بکن که ادم دیوانه ای یک سلاح نابود کننده ی کره ی زمین بسازد و ان را در ناکجااباد،در خاک سرزمینش بگذارد و تازه همه چیزش از جمله فعال شدن و منفجر شدنش هم اتوماتیک باشد و هیچ بشری نتواند بعد از اینکه فعال شد متوقفش کند. کلا همه چیزش اتوماتیک . و بعد به دیگر کشور ها بگوید اگر یک بمب هسته ای در خاک این کشور منفجر شود این سلاح به صورت اتوماتیک فعال شده و کلا حیات روی کره ی زمین را نابود میکند و همه مان دود میشویم و میرویم هوا :| . واقعا ایده ی دیوانه واری است :/ جزو بدترین هایی ست که شنیده ام میدانید?:// 

+یکی از آرزو هام اینه 12 ساعت درس بخونم :|.واقعا ارزو عه :/

+این عکسه هم هیچ معنی ای نمیده مثل همیشه و بی ربطه کاملا و مطمئنا ://

 


هفته ی خوبی بود . اصلا یادم نیست چطوری شروع شد:/ و اینکه استرس گرفتم که نکنه وقت کم بیارم:/ و فعلا پناه بردم به انیمه دیدن:/بیست و چار دقیقه ای که براش لحظه شماری میکنم :/ در واقع به خاطر انیمه س که میخوام درسه رو زود تموم کنم :// و هیچ انگیزه ی دیگه ای وجود نداره :/ البته ممکنه بعضی اوقات از 24 دقیقه خیلی فراتر بره =| خلاصه که در حال دیدم Ergo proxy ام و قسمت 18 ام هنوز :/ و به جز همه ی جذابیت هاش اهنگ اخرش پارانوئید اندرویدِ ردیو هده DD: :| اره چیز ذوق کردنی ای نبود شاید :/ یه تیکه هست که شخصیت اصلی داستان ینی Vincent Law که گویا دچار فراموشی خود خواسته ای شده و بخشی از حافظه ش رو که مربوط به گذشته ش بوده از دست داده و نمیدونه کیه ، در طی سفرش از رومدو به مسکو گم میشه و  میرسه به یه کتاب فروشی و خب اونجا کتاب فروشه یه چیزای جالبی میگه که به گقته ی خود انیمه :/ نظریه ایه از کتاب منشا زبانِ ژان ژاک روسو که یکی از چیزای جالب بود.

میگه: برای اینکه این همه کتاب موجودیت پیدا کنه خواننده باید چیزی بسازه که بهش میگن جامعه و برای ساختن جامعه مکالمه از طریق زبان یه ضروریت محسوب میشه ، در واقع این همون حکایت مرغ و تخم مرغه. منظور اینه که هر دوشون به همدیگه نیاز دارن .به عبارت دیگه نمیشه با قاطعیت گفت همه ی این محتویات کتابا توسط ابزارانسانی ساخته شدن.برای همین گاهی اوقات فکر میکنم که موجودات خداگونه در این جریان نقشی داشتن یا نه! - خیلی بعید به نظر میرسه:/› دیگه همینا :|

بعد اینکه اینجا هوا خیلی سرده و سوز میاد :/ و من کاملا حس میکنم اینجا که ایستاده ام از دنیا بیرون است و اسمانی هم به سرم نیست:/ 

و کلیک :/


اینقدر داری زود می‌گذری که حساب همه چیز را گم کرده ام. این روزها نه شب و روز دارم ، نه هیچ چیز دیگر. پرنده ی آسایش هم که دیری است پر زده  و رفته .نه میدانم ساعت چند است ، نه میدانم چه روزی است ، نه میدانم کی وقت غذاست  ،نه کی وقت خواب است کی بیداری؛حتی اینکه چه ماهی از سال کوفتی ست را نمیدانم. اگر لطف باد و باران و تغییر آب و هوا نبود، فصل را هم گم میکردم . 

این روز ها قاطی ام. از هر نظر که بخواهی قاطی ام.حتی حضور هم ندارم .چپیده در گوشه ی اتاقی تاریک، مشغول شمردن ثانیه های روزهای جوانی ام هستم. چه خوب میتازی عمر من .زودتر این برزخ را تمام کن. میدانی ولی هیچ وقت نمیتوانم بگویم این مرحله دوزخ است یا برزخ  یا حتی بهشت. ولی نه؛ بیا احتمال بهشت بودنش را یک درنظر بگیریم.


توی یک اتاق خالی تاریکِ سرد دراز کشیده بود . گذاشت مدتی بگذرد . سطح سرد مکعب سیاه او را می‌مکید. انگاری که اتاق سیاه هم در عذاب بود ، ناخواسته گرما میبلعید. استخوان هایش منجمد شده بودند از درون گوشتش تکه تکه میشد .سعی کرد توی خودش جمع شود . صدای خش خش بدنش روی زمین سرد زیادی برایش بلند بود .پاهایش را توی دلش جمع کرد صورتش را به زمین چسباند.یخ زدن سلول به سلول خونش را حس میکرد ، درد عجیبی بود. از آنها که حتی فریاد هم ندارند. مدام خنجری در مغزش فرو می‌رفت و دوباره بیرون کشیده میشد.میخواست تمرکز کند . ذهنش را جمع و جور کرد . چهره هارا به یاد آورد . همه چیز درد آور بود ، یادش آمد چقدر دلش برایشان تنگ شده ، همه را یکی یکی تصور کرد ، چشمان بسته اش پر از اشک بود . یادش می آمد هر کدام را چقدر دوست دارد .در گریه هایش می‌خندید . همه را دانه دانه می بوسید و خداحافظی می کرد. به آخری که رسید ، چشمانش را باز کرد. او را دید. لبخند عمیق کم جانی زد ، انگار که قلبش میخندد، سعی کرد دست یخ زده اش را از بدنش جدا کند. دوست داشت چهره اش را لمس کند . در همان خیال بود که کم کم پلک هایش سنگین میشد. آرام آرام . دیگر درد نداشت . فقط میخواست بخوابد . دست آخرین نفر را گرفت ، او را بوسید , بغل کردنش  را خیال کرد. فکر کرد که چقدر خوشبخت است. همه چیز داشت محو میشد. کم رنگ تر و کم رنگ تر و کم رنگ تر . حالا او خوابیده بود . آرام و سفید. و بلور های کوچک یخ همه ی تنش را پوشانده بودند.


من تلویزیون نمی‌بینم ، همه ی آگاهی و خبری که من از وضعیت اطرافم دارم از چنلای یوتیوبه که گهگاهی اعلانش منو کنجکاو میکنه. و الان یه ویدیو دیدم مال دوم دسامبر بود ، ینی دیروز . و من واقعا تهوع دارم . این موضوع میدونید باعث شد که هر دفه که میام که یه حرفی از زندگیم بزنم تو این وبلاگ که بقیه میبینن ، واقعا یجورایی خجالت بکشم که تو چرا میخوای از خودت حرف بزنی؟ چه اتفاقاتی برای آدمای اطرافم افتاده و من می‌خوام درمورد خودم حرف بزنم. باید خفه شم . چطور میتونم درمورد خودم بگم? وقتی یه خانومی با چه مسخرگی و چه بی پروایی ، و چه حالت زشتی میاد تعریــفـــ می‌کنه و میگه که من گفتم هر کی از در اومد تو رو بُکشین , که آدم اصلا زبونش بند میاد . حالا اصلا از در میومدن تو شما برای شکستن در و پنجره و چارتا تیکه میز و صندلی و خورد کردن شیشه این قضاوت رو کردی . این نظر یه آدمه . یه آدمی بود که چارتا تیکه چوب و آجر براش از زندگی یه آدم دیگه مهم تر بود .ینی خاک و چوب و اهن سالم میموندن حتی اگه لازم باشه یکی بمیره.

میدونید توی هند یه عده ای هستن اسمشون هست پاسداران گاو که هندو ان . و گاو براشون مقدسه .اینا میان تو جاده به  مسلمونایی که گاوا رو با ماشین حمل میکنن حمله میکنن ، با پیش فرض اینکه این گاوا دارن میرن کشتارگاه . و اون راننده و صاحب حیوون رو اینقدر میزنن که بمیره . میدونید چی میگم؟ یه دسته آدم هستن که یه تعداد آدم رو بخاطر یه گاو بوگندو میکشن . چون بهش اعتقاد دارن.میخوام بگم این قضیه ازون موضوع فاجعه تره ، مضحک تره. تهوع آور تره.همینقدر پسته قضیه . همینقدر باورنکردنیه . نمیتونم جلوی استفراغمو بگیرم .


میدانید تلگرام به چرند گویی ام اضافه کرده .بدی اش این است که کاملا ازادت میگذارد. ازادی که هر وقت از هرچه میخواهی بگویی. راحت است میدانید?نه عنوانی میخواهد نه احتیاج دارد که به سانسور و اینجور چیز ها فکر کنی. خلاصه که اره،بدعادت شده ام.

دیگر اینکه خیلی خسته ام. انقدر که انگار از صخره پرت شده ام پایین چندتا غلت خورده ام بعد افتاده ام توی جاده ، بعدش ده تا  کامیون از رویم رد شده اند و له له اشده ام  ولی همچنان زنده ام :/ هنوز هم وسط جاده ام و گهگاهی ممکن است کسی بیاید و از رویم رد بشود :/

قبلا گفتم که چنل یکی از همکلاسیهای مدرسه را پیدا کرده ام. امروز نوشته بود که مادرش بهش حسودی میکند که چرا پدرش دخترش را بیشتر دوست دارد:// واقعا تا حالا جمله ای که به این شدت معنی اصطلاحٍِ گوه را به من تفهیم کند پیدا نکرده بودم:/ مثلا اینکه یک نفر چقدر گوه فکر میکند :/ یا اینکه چقدر حرفهایش شبیه گوه است:/ بعد با خودم فکر کردم که واقعا چرا او فکر کرده که این قضیه ممکن است برای کسی جالب باشد?:/ و کلا چرا من میروم و این گوه هارا یواشکی میخوانم :/ و خودم را ازار میدهم?:/ من اصلا در چنل به ان زردی دنبال چه میگردم؟:/چرا میروم و حال خودم را میگیرم و بالا می آورم و برای خودم زار میزنم از اینکه چقدر یک نفر نفهم است ولی از نظر خودش خیلی میفهمد و داِئم درحال شوآف است:/ از منم منم کردن متنفرم میدانید .این غرور خیلی تهوع اور است.این ادعای نوع بشر واقعا دقیقا از کجا می اید؟ واقعا ادم چی توی خودش دیده که اینقدر برایش قابل افتخاراست؟ 

به قول مولوی 

دنیا همه هیچ است و اهل دنیا همه هیچ 

ای "هیچ" برای هیچ بر هیچ مپیچ 

دانی که پس از مرگ چه باقی ماند?

عشق است و محبت است و باقی همه هیچ

 

ب.ن:الان این حرف مولوی درمورد خودمم صدق میکرد ://


ما آدم حساسیت های الکی و بیجا هستیم . دور و برمان پر از حرفهای بیهوده و کم بازده است . کارهایی میکنیم و وقت و انرژی را برای چیزی صرف میکنیم که خیلی هم مهم نیست و این باعث میشود دیگر برای آن چیز که لازم و مهم تر است، حوصله نداشته باشیم ‌‌‌‌. شاید هم اصلا موضوع همین است که ما دوست نداریم  موضوعی که حلش سخت است را به عنوان مسئولیت قبول کنیم . به نظرم برمیگردد به همان روحیه ی بی مسئولیتی و بد مسئولیتی ای که ما ایرانی های بزرگ شده در ایران ، در خودمان پیدا میکنیم. همه مان دوست داریم سر و ته کار را یکجوری هم بیاوریم و فقط منتظریم کار تمام شود. اینکه چگونه کارمان را به پایان میرسانیم و در این مدت چقدر از مسئولیتمان را نادیده می‌گیریم و یا اصلا اینکه کدام راه را برای انجام مسئولیتمان انتخاب میکنیم ، هیچ اهمیتی نه فقط برای خودمان بلکه برای دیگران هم ندارد . ما آدم دانش های دست و پا شکسته و پروژه های نیمه کاره ایم. این قضیه روند اصلی زندگی ماست ، ما در مسواک زدن هم همین رفتار را از خودمان نشان میدهیم.خلاصه از بد مسئولیتی بگذریم و برگردیم به همان حساسیت های بیفایده و وقت‌گیر .مثلا کلی خودمان را تیکه پاره میکنیم تا بچه مان  به جای مرسی بگوید ممنونم:/ ولی هیچوقت خودمان را برای بی محتوایی کتابهای مدرسه تیکه پاره نمی‌کنیم . ما خودمان را برای اینکه بچه مان برود یک مدرسه ی خاص تا چیز هایی خارج از کتاب های به درد نخورش یادبگیرد میکشیم:/ و مثل خر برای پرداخت شهریه اش کار میکنیم و به خودمان می‌گوییم فرزندمان باید اینده ی خوبی پیدا کند :/ 

اینکه دوازده سال را بدون یادگرفتن مهارت به درد بخوری بگذراند ، اشکالی ندارد. اینکه تدریس زبان انگلیسی در مدرسه اینقدر داغون است یا اینکه بیشتر بچه ها سواد کامپیوترشان در حد خجالت آوری است هیچی اشکالی ندارد. یا اینکه همه ی فکر ذکر این است که روسری بپوشند یا اینکه روسری نپوشند :/ ولی هیچوقت مهم نیست بیکار باشند یا نباشند . هیچوقت مهم نیست آدم های بلااستفاده ای باشید یا نه. فقط مهم یک تکه پارچه ی بیمصرف است . ما نمی‌توانیم بدانیم چه چیزی اولویت است . نمی‌توانیم تشخیص دهیم کدام صد است و کدام یک . عقلمان نمیرسد که اگر صد را داشته باشیم یک را هم به دست آورده ایم.

ما همیشه دیگری را مقصر میدانیم و همیشه این دیگران اند که باید به ما فرهنگ ، سواد و کار یاد بدهند. و اگر ما چیزی را بلد نیستیم خب تقصیر ما نیست دیگر ، و خب حالا بلد نیستیم دیگر، مگر چه شده است?:/برویم چای دم کنیم و از بوی گل‌های بهاری لذت ببریم ، برویم عاشق شویم و بعد هم که در عشق هم نیمه تمام ماندیم ، برویم در غار افسردگی و مدام نداشته هایمان را به خودمان یادآوری کنیم و نقش قربانی را بازی کنیم ، مدام دلمان برای خودمان بسوزد و خودمان را مظلوم معرفی کنیم :/

ما مدام درحال پرداختن به چیز های اشتباهی هستیم .


جدای اینکه این هفته یه سرعت حونی ای رو داشت ، من تا حد اندکی درس خوندم . هیچ نقاشی ای نکشیدم :/ و سعی کردم چیزای گنده گنده بخونم :| 

ازینکه دارم گزارش مینویسم خیلی بدم میاد . اینجا هوا سرده :/ و همه ش سوز میاد :/  و انگار آبان زده به سرش :/ تو این هفته یه فیلم دیدم که خیلی حس خوبی داد :/ و من فهمیدم وقتی آدم از انسان جماعت دچار دلسردی و ناامیدی می‌شود باید برود فیلم فرانسوی ببیند، تا دوباره به زندگی برگردد :| و هیچوقت هم سراغ انیمه نرود چون اصلا گزینه ی مناسبی نیست :| البته اگه رفتار مازوخیست واری نداشته باشد :||

و خلاصه اینکه کلا حس شدید کم بودن میکنم . حس شدید ندونستن، حس شدید اشتباه کردن دارم :|

و بعدی هم اینکه دوس دارم این عکسه رو بذارم چون ازش خوشم میاد و هیچ معنی دیگه ای نمی‌ده :|

و بعدشم میخاستم بگم که واقعا از اینکه گزارش مینویسم ، ناراضی م :/ ولی لازم دارم که اینا رو به یه آدمی بگم و با نوشتنش در اینجا ذهنم رو گول بزنم و امیدوار باشم که یکی میخونه و میشنوه:| 


ولی فک نکنم بتونم هیچوقت باهاش کنار بیام . 

و هیچوقتم فک نکنم بتونم یادبگیرم که در برابرم ساعتها و روزها و سالهاییه که من کاملا داغونم و هیچی نمیتونه این حسو عوض کنه :/ نه دوس پسر جدید :/ نه دکتر ،نه غذا ، نه مواد ، نه .‌‌ ولی من به خدا اعتقاد دارم :/

پی نوشت: حالا مگه چه اتفاق بزرگی افتاده?:/ هیچی ، فقط از قیافه گرفتن یه بچه گربه عصبانیم بیبی ://


Summertime, time, time
Child, the living's easy
Fish are jumping out
And the cotton, Lord
Cotton's high, Lord, so high

Your daddy's rich
And your ma is so good-looking, baby
She's looking good now
Hush, baby, baby, baby, baby, baby
No, no, no, no, don't you cry
Don't you cry!

One of these mornings
You're gonna rise, rise up singing
You're gonna spread your wings
Child, and take, take to the sky
Lord, the sky

But until that morning
Honey, n-n-nothing's going to harm you now
No, no, no, no, no, no, no, no, no, no, no, no, no, no, no, no
No, no, no, no, no, no, no, no, no, no, no, no, no, no, no, no
No, no, no, no, no, no, no, no, no
Don't you cry

Cry

click


می آید و مرا به یاد خیالاتم می اندازد .به یاد چیزهایی که تنها در رویا مزه شان را چشیده ام . من بین موج های گاه و بیگاه این دریا سرگردانم.مرا خسته کرده ای. بارها به خودم گفته ام که نگویم خسته ام. که خستگی خیانت است .ولی تو مرا خسته کرده ای .من دست و پاهایام را زده ام، اصرارهایم را کرده ام .منصفانه نیست که تازیانه ای شوی بر پیکر زخمی و نیمه جانم. من برای ناامیدی ام تلاش میکنم . من برای لحظه ی ناامید شدنم جنگیده ام. و تو در لحظه ای همه اش را دود میکنی.من نمیخواهم مسموم به امیدِ نازکِ واهی ای باشم که مدام در گوشم تمسخر را ، ترحم را نجوا میکند. شرمندگی ، شرمندگی ، شرمندگی. مرا الوده به خودم نکن,تحملش را ندارم. مرا رها کن. کلیک


اینکه برادر آدم بیاد مثل این بچه ها بخواد خیلی زیر پوستی نظرت رو درمورد یه موضوع مشکوک بپرسه و تو هم خیلی بدجنسانه به حرف کشیدن ادامه بدی و بدونی رو یه دختره ای کراش داره :| بعد درحالی که خیلی ناباور به قیافه ی جدید برادرت خیره شدی و همه ش تو دلت میگی مگه میشه ؟!.نه مگه میشه ؟!:/ و یه لبخند متحیرانه و شوک زده رو لبته همه ش میگی :عه!, نه !!، خووب ؟!://. خیلی زیباست:| 

میخواستم بهش بگم پاشو جم کن این اسکل بازیارو :| اینا همه ش وقت تلف کردنه و آخرشم آدم میشینه چیز میشه :| بعد گفتم خب اینکه دس بردار نیست ، بذار ادامه بده، بعدم دچار دپرس بعد از رفتن معشوق بشه:| و سپس هم لابد میخواد مثل سگ پاچه ی همه رو بگیره :/ 


توی پست قبلی گفتم همه ی آدما خائنن و این رو یچیز بد میدونستم. ولی حرف افراطی ایه چون اگه خیانتی نباشه وفاداری ای معنی پیدا نمیکنه و بستگی داره از کدوم زاویه دید:/.مثلا میگن که جد گرگها و سگ ها یکی بوده و وقتی سگ ها یه گروه جدا گونه میشن که یکی ازون گونه ی اولیه سعی می‌کنه به آدما وفادار بمونه و گله ی وحشی رو ترک می‌کنه. الان سگ از نظر گله خائنه :/ و از نظر آدما یه موجود کاملا وفادار:/

آدم به یچیزی خیانت می‌کنه تا بتونه به چیزی وفادار بمونه. درسته که این یه صفتِ بدیه. ولی یه حدی ازش برای زندگی استفاده میشه. معنی این حرفا این نیست که منظورم اینه : اگه تو تنگنا قرار گرفتی به دوستت خیانت کن.اصلا این رو نمیگم, اتفاقا این همون استفاده ی نادرست ازین صفته. فک کنم اگه فرض کنیم صفاتی که بد تعبیر میشن یجور دارو باشن(با توجه به اینکه سم هم دارو باشه) , استفاده ی خیلی کم از این داروهای خطرناک، کشنده و مسموم کننده نیست بلکه لازم هم هست. وقتی بد به صفات آلوده میشیم ، که بخوایم حق کسی رو رعایت نکنیم، حقیقت رو پنهان کنیم و خودمون رو به ناحق تبرئه کنیم. اون وقته که به معنی عام کلمه ، خائن ، دروغگو و ظالم به حساب میایم.البته اینا رو گفتم که بگم نمیخوام نظر خصمانه و بی انصافانه ای درمورد نوع بشر داشته باشم :/ چون اگه احتمالا بدیم حداقل یه آدم در تاریخ بشر:/ دهن خودش رو سرویس کرده تا خائن نباشه :/ به طور ظالمانه ای نادیده ش گرفتم :/ ولی به طور کلی من هر چی آدم اطرافم دیدم :/ و حتی هرچی آدم توی تلویزیون دیدم :// خائن بوده :/ مثلا بچه ای که از اعتماد بزرگ‌ترش سواستفاده می‌کنه خائنه :/ یا والدینی که انگیزه اصلیشون پز دادنه نه آینده بچه :/ ولی این هدفشون رو پنهان میکنن و با کلمات یه تصویر دیگه به بچه شون (وحتی به خودشون://) ارائه میدن خائنن :/ و مثال های خیلی کوچیک و بزرگ بینهایتی هست که نوع بشری که هست رو میشه باهاش شناخت :/ و خب به هر حال آرزو میکنم گونه ی بهتری بشیم به طور جمعی ://

نمی‌دونم این نظرم ساده لوحانه س :/ اشتباهه یا چیه :/ ولی تا همین جا می‌تونستم خودم رو قانع کنم :/ 


اینکه آدم با یه کلمه حالش نوسان می‌کنه ترسناک ترین نکته ی زندگیه:|

اینکه اینقدر جونورای ضعیفی هستیم و به هم شدیدا وابسته ایم ولی همه ش میخوایم بگیم نه نیستیم ، شبیه یه شوخی خیلی خنده داره که آدم همه ش با خودش می‌کنه :||

الان حالم خوبه فقط به خاطر اینکه برام یه آهنگ فرستاده ، که خیلی بخش گیتار الکتریکش زیاده و من طبیعتا خوشم اومده :| ولی چون موزیکایی که اون معرفی میکنه رو دس و دلم نمیره جایی بذارم اینجا نداریمش:|

سرما هم زد مغزمو منجمد کرد و سینوزیتم که یه پرنده‌ی وحشی سایکوپته, چنگولاشو الان تو چِشَم و قسمت پیشانی سرم فرو کرده :/ و داره مغزمو با نوکش لت و پار می‌کنه و اون بین هر از گاهی یه جیغ نکره ای هم می‌کشه :/ ا دیروز فقط تو تخت خواب بودم و داشتم خودمو میخورم :// ا سینوزیت متنفرم :/ مخصوصا اون جاییش که باید شال گردن و کلاه بپوشی و بخاری رو بغل کنی :/ و اون زیر، سرت عرق می‌کنه و موهای آدم لجنی میشه :// 

به نظرتون دیگه زمان داره با سرعت خیلی زیادی نمیره ?:| دی ماه شد یهو :||


"همنشینی با آدمی که همتای تو نیست ,حماقت است." چه بد که دیر آویزه ی گوشم شد. ولی هنوز هم میشود جلوی فجایع بعدی را گرفت :/دیروز سر مکالمه ی احمقانه ای با مهدیه ، از او دلخور شدم و طبیعتا بهش گفتم که خیلی رفتارش غیر دوستانه بوده و من توقعش را نداشتم:/ و در نهایت او گفت من دچار سوءتفاهم شده ام و اگرچه رفتار او شبیه یک نمایش وقیح برای زیرِزبون کشی بوده:/ ولی قلبا این نیت را نداشته :/ و من هم با توجه به اینکه دنیا همیشه آدم را سورپرایز میکند:/ این احتمال را دادم که مهدیه یک هیولا نیست:/ و ممکن است از روی حماقتش این حرفها را زده باشد:/ و خب تصمیم گرفتم بروم و بگویم اگر سوتفاهم بوده ، به خاطر اینکه گفتم حال بهم زن و منفوری معذرت میخواهم :/ ولی خب اگر سوتفاهم نبوده باشد من واقعا احساس نفرت میکنم :/ البته این جمله ی آخر را نگفتم :/ ولی موضوع اینجا است مثل اینکه اینگونه برداشت میشود ، که هر کی زودتر عذر خواهی کند یا اصلا عذر خواهی کند اشتباه از طرف او بوده :/ و او آدم بده ی داستان است و دستهای ماهم به به که چه پاک است :// بر همین اساس مهدیه حتی زحمت یک جواب خشک و خالی را هم نکشید و گوشی اش را هم جواب نداد:/و به کلا هم به من گفت دارد گریه میکند و حوصله ام را ندارد:/ و دیگر نمی‌خواهد با من حرف بزند :// و همین الان او را بلاک کنم :///و خب این برای من فقط عجیب بود همین :/ عجیبی از اینجا که چطور مهدیه به این قضیه فکر نمیکند که چطوری باید او را بشناسم :/ و با توجه به اینکه دقیقا همه چیز علیه او ست به خودم بگویم نه به چشم هایت اعتماد نکن ، مهدیه همچین آدمی نمی‌تواند باشد :/بلکه او آدم خیلی احمقی است که معنی حرفهایش را و کلا هیچ چیزی را نمی‌فهمد :///

به نظرم برای این شناخت  باید حداقل یه مدت با یکی خیلی صمیمی دوست باشی :/ تا به این حد از احمق بودنِ یکی ایمان بیاری ://درحالی که  آشنایی من با مهدیه برمیگردد به دوران مدرسه ://و فقط در مدرسه با او آشنا بودم :// و اینکه چند باری با همدیگر مسیرمان یکی بود و پیاده قدم زدیم :/ شاید روی هم رفته پنج بار :/// و واقعا عجیب است که آدمها چقدر در روحیه و کلا منطق مغزی با هم تفاوت دارند:/ و به نظرم کار درست همان است که آدم خودش را با دیگری نخواهد یکجوری هماهنگ کند , اینطوری نه خودش گیج میشود نه دیگران :/


می آید و مرا به یاد خیالاتم می اندازد .به یاد چیزهایی که تنها در رویا مزه شان را چشیده ام . من بین موج های گاه و بیگاه این دریا سرگردانم.مرا خسته کرده ای. بارها به خودم گفته ام که نگویم خسته ام. که خستگی خیانت است .ولی تو مرا خسته کرده ای .من دست و پاهایام را زده ام، اصرارهایم را کرده ام .منصفانه نیست که تازیانه ای شوی بر پیکر زخمی و نیمه جانم. من برای ناامیدی ام تلاش میکنم . من برای لحظه ی ناامید شدنم جنگیده ام. و تو در لحظه ای همه اش را دود میکنی.من نمیخواهم مسموم به امیدِ نازکِ واهی ای باشم که مدام در گوشم تمسخر را ، ترحم را نجوا میکند. شرمندگی ، شرمندگی ، شرمندگی. مرا الوده به خودم نکن,تحملش را ندارم. مرا رها کن.


ازون جایی که من خیلی آدم با حوصله ای هستم :/ و عاشق سریال مریال:// یه انیمه ی ۳۶۶ قسمتی رو میخوام ببینم:/ ولی خب درست در همین لحظه که این رو نوشتم یادم اومد که بهم گفته بود ساوت پارک رو ببینم و من چون اصن حوصله ی چیزای طولانی رو نداشتم ندیدم :/ و الان نمیتونم با خیال راحت برم بِلیچ ببینم :// و اصن من هر کاری میکنم حتما باید یه چیزی توش باشه ://این مازوخیستی از کجا نشأت میگیره?:// به طور کلی ا هر چی باعث میشه آدم حسای مسخره پیدا کنه متنفرم :/ ا آهنگ چِلْسی مانْدِی که الان تو گوشمه و خوشم میاد ازش،متنفرم:// و اینکه فک کنم هم ساوت پارک ببینم هم بلیچ:/ و اصلا شاید بلیچ رو بیخیال شم :/ و شاید هم هر دو رو اصلا نبینم :///

چون من ا چیزای طولانی ممکنه زود خسته بشم :/

ا کسی که احیانا این رو میخونه نمیتونم عذر بخوام که ببخشید اینقدر مزخرفه ولی :/

 


اینجا بارانی است و گربه ی توی حیات از اینکه پاهایش خیس شده به نظر می‌رسد احساس بدی دارد :/ و بیشتر از همیشه ناتوانی انسان در درک رفتار گربه ای دارد خودش را نشان میدهد :/ 

عصر قرار بر سفر اجباری ای است به یزد :| و مرا میل سفر نیست :|چون که آنجا زمستانها خیلی سوز می آید و من یادم است که یک وقتی که زمستان از همین اجباری ها:/ رفته بودم ، نمیشد توی خیابان ایستاد :| حس میکردم حتی کلیه ها ی درون بدنم هم می‌لرزند :/کلا مرا میل سفر به یزد نیست :/ آب و هوایش به من نمی‌خورد :// من اصلا ضعیف یا سوسول یا مامانی و از این قبیل چیزها نیستم ://فقط دارم میگویم که حوصله ی مسافرت را ندارم :/ البته حوصله ی مهاجرت را خیلی دارم :// من فعلا دوست دارم شبیه یک پیرمرد اخموی بی حوصله در اتاقم که سرد و نمور است:/( که البته اتاق سرد و نمور جمله ای ست از مادر :/) زندگی ساکتم را کنم :/ و حتی جدیدا حرف زدن هم بسیار سخت و آزار دهنده شده :/ فقط شنیدن خوب است:/‌‌‌‌‌ به شخصه احساس میکنم که یک سالمندِ انزوا طلبم که دست دنیا برایش رو شده و دیگر برایش رنگی ندارد :/وخلاصه The child is grown and the dream is gone and I have become comfortably numb:/


نمیدانم اولِ داستان کجاست. من اول قضیه را گم کرده ام و لابه لای ورقه ها غرق شده ام. کسی میداند چه اتفاقی افتاده ? منظورم این است که نمیدانم سر چه قضیه ای اینقدر احساس خفگی میکنم . امروز 12 بهمن است و از قضا، هواپیما هم در 12 بهمن نقش مهمی داشت . راستش وقتی اسم این تاریخ را میشنوم هنوز هم تصویر همان نقاشی که توی دبستان پوستر در و دیوار میشد ، جلوی چشمم ظاهر میشود . یک هواپیمای سفید بزرگ که  از آن مردی با ردای قهوه ای دارد پایین می اید و گلهای درشت صورتی در زمینه ای آبی . امروز اما فکر میکنم این چهارمین هواپیمایی بود که دچار یک اتفاق غیر عادی میشد . از مسیرش منحرف میشد یا نقص فنی پیدا میکرد یا از این جور چیزها. دیگر عادی شده ، میدانی . میخواهم بگویم ، من دقیقا نمیدانم دلیل این همه جنجال چیست . سر چی بود که تصمیم گرفتیم اینقدر منزوی شویم. ما یک هواپیمای درست و حسابی هم نداریم :/ 

میخواهم بدانم ، دقیقا چه چیزی تحمل این وضعیت را توجیه پذیر کرده ؟ شاید تکرار زیاد از حد دلایل باعث این گیجی من شده ;ولی واقعا دلیلی را پیدا نمیکنم . 

حتی نمیتوانم سر رشته ی اینکه چرا همه ی کشورهای دنیا با ما مشکل دارند و ما با آنها مشکل نداریم را هم پیدا کنم:/ من کاملا گیجم :/

ب.ن: واقعا وقتی به سرنوشت نهایی نگاه میکنی :/ فایده ای در این همه جنجال نمیبینی:/


ویتگنشتاین بخش زیادی از توانایی های فلسفی اش را وقف تشخیص و مبارزه با آن چیزی کرد که اشکال مخل "مهمل" می دانست و بر آن بود که به طرزی مخفیانه چنین اند. "لوزه ام را در آورده بودم و در درمانگاه اولین به حال خودم غصه می خوردم. ویتگنشتاین به دیدنم آمد. به ناله گفتم: درست احساس سگی را دارم که زیرش گرفته اند. برآشفت که: تو نمی دانی سگی که زیرش گرفته اند چه احساسی دارد."
قصد ویتگنشتاین در حکایت پاسکال این است که او را نه به دروغگویی، که به نادرست نمایی متهم کند. پاسکال احساسش را با این عبارت توصیف می کند: "احساس سگی که زیرش گرفته اند"؛ ولی، با احساسی که این عبارت حکایت از آن می کند واقعا آشنا نیست.

(در باب حرف مفت ، هری فرانکفورت)

- بارها در زندگیم درباره ی احساساتی حرف زده ام که به طور واقعی با آنها آشنا نبودم. مثل کسی که از بالا به آتشفشان درحال فوران نگاه میکند وشاید احساسش از دیدن این منظره شگفتی و هیجان زدگی ای شادی بخش از دیدن پدیده ای شکوهمند باشد. او نمی‌تواند همان چیزی را احساس کند که واقعا درحال رخ دادن است. آن بدبختی را حس نمی کند . احساس ذوب شدن را نمی‌تواند تصور کند.این حتی یک عادت است. مردم درباره ی چیزهایی که هیچوقت تجربه اش نکرده اند نظر میدهند.حتی ممکن است آدمی با آنکه بیشتر سالهای زندگی اش را صرف تحصیلات کرده، بعداً وقتش را صرف حرف زدن درباره ی بدبختی ناشی از فقر کند ، بدون آنکه حتی یکبار طعم آن را چشیده باشد. منظورم این است که نمیشود درحالی که روی مبل خانه ات با لباس راحتی لم داده ای و از خنکی هوای اطرافت شادی ، درباره رنج مردم قحطی زده ی سومالی بنویسی. اینکه چطور زندگی میکنند یا اینکه چطور زندگی کنند که بهتر باشد .درحالی که هیچوقت سعی نکرده ای یکی از آنها باشی. تا وقتی که توت فرنگی نخورده ام ،نمیتوانم بدانم دقیقاً چه مزه ای ست! آنقدرها نمی‌توانی درست بگویی میدانی. چیزی که از دور احساس میکنی با چیزی که واقعا رخ میدهد، ممکن است کاملا متفاوت باشند. 


سلام ، 

اینجا یادگاری کوچکی از گوشه ی کوچکِ زندگی کوتاه من خواهد بود=] 

میخواهم بدانم چقدر از عطر یاس و طعم گیلاس را میشود از زندگی بیرون کشید . زمانی که دیگران از تلخی ها میگویند ، دوست دارم از بوی بوته ی کوچک بنفشه ، پای درخت تنومند گردو و عطر پونه ی کنار جوی بگویم، چیزی که بسیار دلتنگ آنم.

پی نوشت: ولی گاهی نمیشود چیزی برای شادی پیدا کرد و قول نمیدهم فقط چیز های خوب بنویسم :/ 

آری او حتی این‌بار هم نتوانست سر حرفش بماند :/


یک چیز هایی همیشه هست که طبیعی ست . طبیعی ست ولی آزاردهنده. نمیتوانم اعتراضی کنم ولی در درون خیالات بی انتهایم به همین چیزهایی که طبیعی و منطقی به حساب می آورمشان ، به همین چیزهایی که پیش‌بینیشان بسیار بدیهی است ، اعتراض میکنم. انگار که حقی از من ضایع شده باشد ، چیزی را طلبکارانه طلب میکنم. اما در درون خودم. بروز دادنش را زشت و ناحق میبینم . شاید هم فکر میکنم به زبان آوردنش چیزی از من کم می‌کند و باعث میشود خُردتر شوم. هر چه هست ترس است. ولی ترس از چه چیز یا چه چیزهایی را درست نمیدانم . ولی میتوانم حدس بزنم. شاید همه ی موارد انگیزه ی این تناقض ظاهری و باطنی باشد!

مثلا اینکه میدانم کسانی که با من در گذشته رابطه ی دوستانه ای داشته اند ،در گذشته ای که مثل امروز هر روز احساس شرم از زندگی کردن با من نبود، حالا که زمین خورده و خاکی شده ام، مرا ترک کرده اند.این کاملا منطقی است. و حق میدهم . آنها آدم های سرگرم کننده تر ، شاداب و سرزنده ای را اطرافشان می‌بینند .این یک اتفاق عادی و قابل پیش بینی ست. یک واقعیت است.ولی نمیدانم حالا که میشود برایش دلیل آورد و حرفی هم باقی نمی‌ماند، چرا من توقع دیگری داشتم یا دارم. این ناراحتی برمیگردد به نتوانستن خودم ؟ من که همیشه از دست خودم عصبانی هستم . شاید این هم یکجور گیر دادن به این و آن باشد برای اینکه بهانه برای خودت بتراشی. ولی این سوال همیشه هست که من برایم مهم نبود که دیگری چه جایگاهی داشت. فقط همینکه خوش میگذشت و می‌توانستم کاری کنم که خوش بگذراند کافی بود .ولی دیگران اینطوری فکر نمیکنند?شاید هم موضوع فاصله گرفتن دنیا ها باشد. و اینکه آدم ها دوست دارند فاصله بگیرند. همیشه از اول چیزی را شروع میکنند و از قبلی فاصله می‌گیرند. اینکه من همیشه متفاوت و جدا مانده هستم دیگر نباید برایم ناراحت کننده باشد. شاید هم  تنها چیز سرگرم کننده ی من همان چیزهایی بوده که برای من اهمیت ندارند.حتما هم همین است. چیز دیگری نداشته ام که آدم دیگری نتواند مثلش را داشته باشد یا بهترش را رو کند.

ولی نمی‌دانی چقدر این روزها دوست دارم کنارم باشی دوست من . البته میدانم که به تو خوش نمی‌گذرد و باید از لذت بردنت از دیگری صرفه نظر کنی یا اینکه بدبگذرانی و این یک فداکاری است. 

سوال اینجاست که اگر یک وفاداری ست ،پس چرا من انتظار دارم انجامش دهی. این خودخواهی ست. حتی اگر بگویم اگر جایمان عوض میشد من این کار را میکردم ، پس از تو هم انتظار دارم، باز هم بهانه ی خوبی نیست .من همیشه زیادی خودخواهم.


خدایا ازینا لطفاً -_-

یه سوالی ، واقعا چطوری میتونین این عکس رو دلتون نخواد ؟هوم؟:/

شاید بخشی از علاقه ی من به آدم مورد نظرم به خاطر این عکساس ، ینی یادم نیست اون با این عکسا اومد یا این عکسا با اون اومدن! :/

گفته بودم از فانتزی خیلی بدم میاد ، نه?:/


حالم بدجوری بد است . حس میکنم هیچ چیزی نیست که بهترش کند .هیچ کاری نیست که بخواهم انجام دهم . دوست دارم همه چیز را نیمه کاره رها کنم .درست مثل خودم. ادمی که نیمه کاره رها شده تا بپوسد. بگذار برگردیم به صبح،ولی نه از دیروز شروع شد .ولی دیشب همه ی بد بودن دیروز را فراموش کردم و گفتم به درک. من که اخرش میروم ، دیگر چه فرقی میکند .امروز اما مجبورم کرد به اینده فکر کنم.کار خوبی کرد.ولی خب زهرمارم شد. یادم امد که خیلی دورم از چیزی که وانمود میکنم  . خیلی دست نیافتنی است چیزی که خیال میکنم .واقعیت شپلق خورد توی صورتم. فهمیدم که باید بروم . من از رفتن های اجباری متنفرم. ولی من مال این حرفها نیستم . من هزار بار خواسته ام که نبازم ولی اخرش هیچ چیزی تغییر نکرده . دیگر چالشی نمیخواهم میدانی .اخرش را میدانم .صد بار تکرار شده. من بسیار پوچ و تو خالی ام . درونم هیچ است . هیچ. دوست داشتم بگویم مرا جدی نگیر من حتی خودم هم میدانم که جدی نیستم.میدانید این هذیون ها هی بالا می ایند و هی دوستشان ندارم ، هی میبینم که نمیشود این را گفت ، نمیشود آنرا گفت . اگر همه ی اینها را بگویم حس میکنم لُخت شده ام. این که هی بالا می اورم و هی بالا اورده ها را قورت میدهم حالم را بد میکند. همه چیز دلگیر و زجر اور است . این بوی گل ، این هوای خنک ، همه اش عذابم میدهد . انگار یکی چنگالش را روی سرم انداخته  . سرگیجه دارم . بدون هیچ انرژی ای دائم خوابم. منن همیشه خسته ام . نمیدانم خسته ی چه . انگار یک بار هزار تنی نامرئی به من زنجیر شده. شاید هم این خستگیِ تحملِ ریختنِ میلیون ها حرف است که رویم ریخته و من هم زیرشان در حال جان دادن هستم. نمیدانم. تنها چیزی که میدانم این ست که باید بروم . رفتن برایم حیاتی شده . چرا اینقدر طول میکشی ؟ من خسته شدم. هر روز چیز های بیشتری از من میمیرد. یک روز اعتمادم میمیرد . یک روز صداقتم . یک روز چیز های دیگر. من دایم در حال از دست دادنم . این اتاق تهوع اور گورستان من شده . نگرانم . نمیدانم نگران چه . شاید نگران مرگ یک منِ دیگر.کسی در پسِ ذهنم مشغول سوگواری است ،دلشوره ی تکه تکه شدن چیزهای دیگر بیخ خِرش را چسبیده . میترسد پست تر شود. من هیچ چیز نمیدانم . من بیش از اندازه احمق هستم. و ذهن پخش و پلایم در باتلاق گیر کرده. جنون زده ای هستم که اسیر تخیل است. 


الان دوس دارم سیگار بکشم و توی اتاق کوفتیم بشینم و سیگار بکشم و احتیاج نداشته باشم که هیچ پنجره ای رو باز کنم و احتیاج نداشته باشم که نگران چیزی باشم .و سیگار بکشم :/ من زیاد اینکارو نمیکنم ولی مامانم اصلا متوجه نیست ‌‌ اصلا منطقی نیست .من نمیتونم بخوابم و یه عوضی همه ش تو سرم داره سیگار سیگار می‌کنه :/// و این قضیه داره مخمو میخوره .من واقعا نمیخواستم این موضوعو اینجا بنویسم:/

آخرین پاکت سیگارو در حالی که سه تا نخ توش بود طی یه دعوای کاملا بی اساس خودم له کردم و جلو چشش ریختم بیرون تا فقط ساکت بشه و به حرفاش ادامه نده و دست از عصبی کردن من برداره و دستم بشکنه که از روی عصبانیت اینکارو کردم :////// چرا همه چی اینقد غیر منطقی و سخته :///یه حس سرتو به کوب به دیوار شدیدی دارم. 


شب را تا صبح منتظرش ماندم . منتظر تا بیدار شود از خواب غمگینش. او شبیه یک دختر بچه ی کوچک لجباز می‌خوابد. وقتی می‌خوابد ، بیشتر شبیه اسمش می شود . معصومانه و گرم. دوست دارم ، دوست داشتم همواره شادی را بهش هدیه میدادم .لبخند که بزند، انگار که من همه ی عمر خوشبخت بوده ام. منتظرش ماندم تا بیدار شود . تا بگوید بیا و دست هایش را برایم باز کند . مادر ، تو چقدر بی نهایت هستی . و من چه سنگدل نابینای کودنی هستم . من تورا میخواهم . تویی که گم کرده ام آغوشش را . هر چند که هرگز مرا بغل نکنی ، دوست دارم زیباییت را ببینم. رضایت تو بسیار بزرگ است و اراده ی من بسیار کوچک . ولی من همیشه عاشقت هستم ، حتی اگر مرا نخواهی . من همیشه عاشقت هستم ، حتی اگر سهمم از تو تنها از دور ایستادن و تماشا کردنت باشد. 

دوست دارم همه ی دردسر هایم را پاک کنم ، دوست دارم روشنایی را برگردانم .


روزهای اخر این هفته را درس نخواندم .دیگر حوصله ی انیمه دیدن را ندارم .فقط سه تا از سریال های شوکو موراسه را دیدم و اخری هم نیمه تمام است .میدانید این گزارش نوشتن تیتروار حالم را به هم میزند . دوستداشتم کمی بیشتر وقت برای خوب نوشتن میگذاشتم . منظورم این است که کتاب میخواندم تا بهتر بتوانم جمله بندی کنم ولی خب من فعلا فقط تست میزنم و مسئله حل میکنم و تازه حس میکنم ذهنم هم مختل شده و همه چیز به جز چیز های کنکوری را پس میزند://خلاصه که فکر کنم قرار است در این دوازده هفته ی باقی مانده هر هفته فقط یک فیلم از کوبریک ببینم .دیروز دکتر استرنج لاو را دیدم و خوش گذشت.البته فیلم معروفی است و در موردش بسیار جمله نوشته شده .و اگر چیزی درباره اش بگویم قطعا تکراری است.ولی جدای همه چیز ،فکرش را بکن که ادم دیوانه ای یک سلاح نابود کننده ی کره ی زمین بسازد و ان را در ناکجااباد،در خاک سرزمینش بگذارد و تازه همه چیزش از جمله فعال شدن و منفجر شدنش هم اتوماتیک باشد و هیچ بشری نتواند بعد از اینکه فعال شد متوقفش کند. کلا همه چیزش اتوماتیک . و بعد به دیگر کشور ها بگوید اگر یک بمب هسته ای در خاک این کشور منفجر شود این سلاح به صورت اتوماتیک فعال شده و کلا حیات روی کره ی زمین را نابود میکند و همه مان دود میشویم و میرویم هوا :| . واقعا ایده ی دیوانه واری است :/ جزو بدترین هایی ست که شنیده ام میدانید?:// 

+یکی از آرزو هام اینه 12 ساعت درس بخونم :|.واقعا ارزو عه :/

+این عکسه هم هیچ معنی ای نمیده مثل همیشه و بی ربطه کاملا و مطمئنا ://

 


ولی به خودم تبریک میگم امروز درس خوندم بعد عمری.

همیشه وبلاگی که صاحبش روزی چنتا پست می‌داشت برام آزاردهنده بود ، الان خودم همون کارو دقیقا می‌خوام بکنم ! الان دوس دارم به یکی پیام بدم ، بگم :هی بیشعور ! دلم برات تنگ شده :/ ولی بیشعور یه کاری کرده که مقاومت کنم در برابر این دوس داشتن :|


دوست داشتم یک خانه ی مستقل میداشتم :/ یک خانه ی خیلی خیلی کوچک :/ از همان ها که معمار خودش را کشته تا خلاقیت بخرج بدهد و وسایل را یک جوری جا دهد :/ و دوست داشتم فقط برای خوابیدن به خانه ی کوفتی ام میرفتم:/ چون آنقدر کار داشتم که فرصت هیچ چیز دیگری پیدا نمی‌کردم :/ اینگونه دیگر برای تفریح کردن وقت نداشتم :/ و به همه و به خودم میگفتم که به خاطر کار دور سفر و چیز های دیگر را خط کشیده ام :/ و یک آدم جدی هستم که مسئولیت دارد:/ و تازه میتوانستم به آدمهایی که کارهای جذاب میکنند , مثلا همه اش مسافرت میروند و اینها :/ کلی پُز بدهم :/ که آری من آدم مهمی هستم و نمیتوانم اینقدر وقتم را تلف کنم :/ و همچنان تحویلشان نگیرم:/ و اصلا هم معلوم نمیشود حسودی کرده ام:/سیاهی زیر چشمانم هم دیگر به خاطر بیخوابی های شبانه می‌بود :/ و موهای ژولیده ام هم بیشتر اوقات یکجور هایی حتی حسادت برانگیز میشد :/ و به طور کلی من دیگر شبیه افسرده ها نمیبودم :/ بلکه شبیه یک موجود به شدت فعال و فوق‌العاده به نظر میرسیدم :/ که به باید بِهَش افتخار کرد :/ و از آنجایی که از پول متنفرم :/ بخش بیشتر درآمدم را هم میدادم به این و آن :/ تا بروند به جای من حال کنند:/ و اینگونه میلیون ها انسان مرا می‌پرستیدند:/ و بسیار جذاب میشدم :/ تازه میتوانستم با خیال راحت :/ آن تیشرتی که رویش نوشته : 

I'M GOOD IN BED .I can sleep all day.را بپوشم :/ و از پوشیدنش احساسات بد به سراغم نیاید :/ بلکه حتی جزو شخصیت های کول به حساب می آمدم :/ میدانید چه میگویم?:/ من میتوانم همین کوفتی ای که هستم,باشم :/ ولی چیز دیگری شناخته شوم :/ بهشت دیگر میخواهد چگونه باشد?:/ 


اعتراف میکنم این مدت که اینجا نبودم ، رفته بودم تلگرام و چنل زده بودم :| که البته هیچی به ذهنم نمیرسه توش بگم!!

خلاصه که دلم برای اینجا تنگ شده و کلا اینجا خلوت و آرومه و وقتی میبینی یه نظرجدید داری یه حس خوشالی یه ثانیه ای بهت میده که با صدتا نظر ناشناس عوضش نمیشه کرد.

اگه بخوام بگم اوضاع چطوره ، باید بگم خوبه . ولی من راضی نیستم . تو این مدت که توی تلگرام بودم به طور اتفاقی چنل دوست دورهی راهنمایی و همکلاسی دورهی دبیرستانم رو پیدا کردم و برای بارِ هزارم ،فهمیدم چقدر دنیا کوچیکه! آخه فقط شصت و هفتا ممبر داشت و اصلا خوابشم نمی‌دیدم که یه روز روزانه نویسیای اونو ببینم . نمی‌خوام بنویسم که چجوری بود ، ولی خب . همونقدر که جالب بود ،همونقدرم دوس داشتم هیچوقت نمیدیدیمش. 

خلاصه که اینجا را بسیار دوست میداریم :دی

و امیدوارم حالتون خوب باشه ؛ البته حال خوب این روزا فک کنم یه کوچولو کمیاب شده ولی خب حداقل میشه این ارزو رو برای آدمای اطرافت کرد هنوز :/


بیا اینقدر بزرگش نکنم . تو مگر کی هستی که اینقدر خودت را تحویل میگیری ? تو دقیقا هیچ چیز نیستی . حتی اگر هرگز دل تو ز علم محروم نشده باشد و کم مانده باشد ز اسرار که مفهوم نباشد :/ ، باز هم هیچ چیز نیستی که بخواهی اینقدر بر سر رضایت خودت و توقعت از آدمهای دیگر جنگ داشته باشی :/ اینکه مثل میمونِ لجباز همه اش در فکر تلافی و خالی کردن حرصت باشی راه به شدت دمِ دستی و مسخره ایست . و بهتر است بروی خودت را در یک باغ‌وحش به جمع شامپانزه ها یا اورانگوتان ها ملحق کنی :/ انرژی و وقت و فکرم را صرف یک مشت اراجیف میکنم و درجا میزنم .باید ولش کنی تا شرش کم شود .غرور لعنتی را بشکن ، خراب کن، چنگال های سیاهش مدتهاست گلویم را می‌فشارد و این خون من است که از انگشتانم روی زمین بایر میریزد.خونی که باید در رگهایم باشد تا روشنایی را ببینم.

تو به قولت عمل نکردی که از دیگران انتظار دوستی داری . تو سرمایه ای شده ای که از دست رفته .تو باعث شده ای به ورشکستگی برسند . هرچه که بوده و هر چه که شده و هرچه که هست ، من هستم و یک تل خرابِ روی هم انباشته. غرور فقط گوهِ خالص است.


تو انیمه ی angels of death یه شخصیتی بود به اسم دَنی . که پزشک بود . دنی به طور مادرزادی یه چشمش کور بود و اون یکی چشمشم ضعیف بود . و مادرش وقتی که دنی بچه بود جلوی چشم دنی خودشُ کشته بود . پدر مادرش به خاطر کور بودن دنی از هم جدا میشن و دنی خودش رو تو مرگ مادرش مقصر می‌دونه, چون دنی اون بچه ای که مادرش میخواست نبود ، چون وجود داشتن دنی و حضورش و دیدنش مادرش رو آزار می‌داد. و دنی عاشق مادرش بود . دوس داشت مادرش رو خوشحال کنه . از اون روز به بعد دنی به شکل وسواسی دنبال چشمای مختلف گشت تا چشمهای مادرشُ دوباره ببینه . چون عاشق چشمای مادرش بود . دنی به جراحی چشم رو آورد و چشمای افراد مختلف رو می‌ید و به خودش پیوند میزد و یه اتاق پر از چشمای رنگ وارنگ داشت که تو شیشه نگهشون می‌داشت . هیچکس دنی رو دوست نداشت ، حتی خود دنی . اون از خودش متنفر بود . دنی بلاخره چشمای مادرشُ توی ریچل پیدا کرد. ریچل دختربچه ای بود که شاهد قتل مادرش توسط پدرش با چاقوی اشپز خونه بود و پدرش رو با اسلحه ی مادرش کشته بود . اون بعدش پدر و مادرشُ به همدیگه دوخته بود.دختری که هرگز لبخند نمی‌زد و چهره ش هیچ حالتی رو نشون نمی‌داد.دنی به ریچل کمک کرد تا بتونه توجه ریچل رو به دست بیاره ، تا ریچل چشماش رو به دنی بده.دنی میخواست با محبت به دختری که هیچکس دوسش نداشت ، برای ریچل دوس داشتنی باشه. دوتا آدم داغون بودن و دنی فک میکرد اگه یه آدم داغون رو برای محبت انتخاب کنه هیچوقت دوباره نه نمیشنوه. ولی ریچل دنی رو نپذیرفت و اجازه داد محبت ناآگاهانه ی زاک وارد قلبش بشه. 


جدا از جالبی و عجیبی ماجرای جانی دپ و همسر سابقش ، یک چیزی خیلی خیلی جالب تر بود ؛ و آن دیدن چگونگی تولید مثل دعواها بود :/ انگار که خشونت، موجود شروری با جنون زادو ولد است که برای تکثیرش هم فقط وجود یک والد کافیست :/ 

جالب بود که چطور یک دعوا بین دونفر ، که تازه آن هم اصلا دیگران از علت و جریانش باخبر نیستند ، تبدیل به دعوایی بزرگتر با علتی کاملا بیربط و متفاوت میان آدمهای دیگر میشود . یک نفر این قضیه را به فمنیسم ربط میدهد!! :// و دیگری میگوید که همه ی زنهای جهان موجودات پول پرستِ عفریته ی بدذاتی هستند که شبیه زالو عمل میکنند :/// xD

و خب اصلا معلوم نیست سر چی :/ یک گروهی به گروهی دیگر می‌پرد و آن گروه هم این قضیه نه تنها برایش خنده دار به نظر نمیرسد، بلکه کاملا جدی از خودش دفاع میکند :| 

این یک موضوع کوچک است و میدانم که خیلی هم سر و صدا نکرده ، ولی خب واکنش خیلی جالبی بود !


هفته‌ی بدی بود :/ شبیه خزیدن تو سیاهچاله بود :/ ا وقتی شبا بیدارم یه جوری شدم اصن :/ البته زیادم نمی‌خوابم ، کلا ازش متنفر شدم :/ نه اینکه بگم خیلی آدم فعالیم و برای همین از خوابیدن  بدم میاد :/ من حتی اگه همه ی اوقات بیداری رو هم عین مجسمه یه جا بشینم بازم ا خواب متنفرم :/ 

چند ساعت قبل خیلی عصبانی بودم :/ به خاطر یسری حرفای کاملا مسخره و بی منطق درمورد گیاهخوارا :/ و میخواستم بیام اینجا حرصمو خالی کنم و مثلاً به ذهنم بگم که آره من جواب اون دختره که خیر سرش دانشجوی رشته پیراپزشکیم بود و معتقد بود آدم برا پز دادن و واژه ی بی معنی ای به اسم کلاس:// گیاخوار میشه رو دادم :/ ولی خب دیگه حوصله شو ندارم . 

ولی واقعا این چه فکر بی اساسیه که خیلی همه گیره که آره کسی که گیاهخواره برای کلاسه؟:/ باعث میشه اون آدمی گیاهخواره اگه مثل من خجالتی باشه تو جمع معذب بشه :// مثلا من برام سخته(توی فامیل مخصوصا)که بگم گیاهخوارم:/ اگه کسی قیافه و تیپ منو ببینه اصلا واژه ای به عنوان باکلاس » :/// امکان نداره تو ذهنش پرسه بزنه :/ مگه اینکه مرتب و تمیز بودن رو هم جزو کلاس داشتن طبقه بندی کنید:///و اصلا باکلاس بودن از ریخت من امکان نداره برداشت بشه:/

و خب وقتی مجبور میشم بگم گیاهخوارم خیلی امکانش هست که یکی از اعضای کاملا کوته فکرِ فامیل یه حرفی پیرامون اینکه "این روزا همه برا کلاس گیاهخوارن :/" یا اینکه "میگن گیاهخواری کلاس داره"رو بشنوم :// ( بعلاوه ی امکان دیدن نیشخند و رفتارای مسخره کن و کاملا زشت ://)خب باید بگم که اولا وقتی کسی رو نمی‌شناسید و اصلا با طرز فکرش آشنایی ندارین ، اینقد به خودتون جرعت ندین صحبت کنید. دوم اینکه هر کودک ۷ ساله ای هم که تیپ و ظاهر من رو ببینه و حتی با من حرف نزنه،قطعا به این فکر می‌کنه که اگه این دنبال اونچه که کلاس گذاشتن یا کلاس داشتن معنی میشه!:/// بود ، مطمئنا باید یه خصوصیات و رفتارای دیگه ای هم می‌داشت که کلاس داشته باشن:/// 

ولی خب مثل اینکه آدمایی که خیلی بالاتر از هفت سالشونه این موضوع به ذهنشون نمی‌رسه :///

خلاصه که ببخشید اگه علاقه و اصرار شدیدی برای به اشتراک گذاشتن این دوره ی پر از غر و کسالت آورِ زندگیم با شما دارم :^


واقعا گاهی اوقات این سوال رو باید پرسید که ، مردم اصلا فک میکنن؟:/ مردم اصلا میفهمن دارن چیکار میکنن?:/ مردم ینی من و فامیلمو و شما غریبه ی محترم و کاسب و راننده و معلم و کارگر و بازیگر و مجری و دکتر و اینا :/ 

میدونی ما جدی تو وضعیت مالی بدی هستیم :/ خیلی چیزا رو لازم داریم بخریم و نمیتونیم :/ ما حتی نمیتونیم برای بچه هامون یه زندگی معمولی بسازیم و خیلی کار میکنیم و آخرشم گریه مون میگیره :/ ما عصبی و بی حوصله ایم :/ 

آتیش زدن بانک و تردن پمپ بنزین و مغازه ی مردم و ماشین سر راه می‌تونه به کم شدن حرصمون کمک کنه :| آره :| ما میریم بیرون و همه چیزو داغون میکنیم :/ و کاری میکنیم بچه مون یتیم بشه :/ و همون زندگی قبلی رو هم از دست بده :/ آفرین شما پدر فداکار و شجاعی هستین:/ شما دانشجوی خوبی هستی :/ چریک مبارز و فدایی حقوق شهروندی هستی :// شما خون دادی :/ جان فشانی و این حرفا :/ و ما هم به خاطر حماقت شما بدتر از قبل داریم دست و پا می‌زنیم و عمرمون رو تو این جهنم دره هدر میدیم. برای اینکه شما فقط میخاستی عصبانیتت رو خالی کنی و هیجان زده شده بودی و فقط موضوع ادرنالین بود :/ نه تو یه آشغال نفهم نیستی :/ تو یه مبارزی :/ 

ما حتی نمیدونیم وقتی میخوایم اعتراض کنیم به چی حمله کنیم .شبیه گله حیوونی که رم کردن رفتار میکنیم :/ 


هنوز شروع نکردم درس بخونم! این چه وضعیتیه :/ شاید باید عینک رو عوض کنم تا دیدم به دنیای خودم بهتر بشه ! ولی واقعا خیلی سرگرم کننده س که آدما هر کدوم دنیا رو به سبک خودشون میبینن .

دیروز گفتم قراره صدتا تست زیست رو کامل کنم ولی بازم نشد . و خب امروزم ادامه داره به امید اینکه این دایره هم کامل بشه و خلاص !

 


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

موسسه خیریه سگال
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی
دانستنی های ساختمان سایت سفر و راهنمایی سفر پرشین گیمر ( Persian Gamer ) وبلاگ شخصی محمد سبحانی نیا رمان برنامه نویس هدهد، پیام آور عشق و فرزانگی INFINITE کتابخانه عمومی مرحوم حاج عیسی رضایی دانلود سریال The Witcher با زیرنویس فارسی