تنبـــــــور



اینکه برادر آدم بیاد مثل این بچه ها بخواد خیلی زیر پوستی نظرت رو درمورد یه موضوع مشکوک بپرسه و تو هم خیلی بدجنسانه به حرف کشیدن ادامه بدی و بدونی رو یه دختره ای کراش داره :| بعد درحالی که خیلی ناباور به قیافه ی جدید برادرت خیره شدی و همه ش تو دلت میگی مگه میشه ؟!.نه مگه میشه ؟!:/ و یه لبخند متحیرانه و شوک زده رو لبته همه ش میگی :عه!, نه !!، خووب ؟!://. خیلی زیباست:| 

میخواستم بهش بگم پاشو جم کن این اسکل بازیارو :| اینا همه ش وقت تلف کردنه و آخرشم آدم میشینه چیز میشه :| بعد گفتم خب اینکه دس بردار نیست ، بذار ادامه بده، بعدم دچار دپرس بعد از رفتن معشوق بشه:| و سپس هم لابد میخواد مثل سگ پاچه ی همه رو بگیره :/ 


یه سوالی ، چرا قالبای عرفان دیسلایک ندارن?:/ این که همه ش پسندیدم»وجود داشته باشه یه حس خودخواهانه ای به آدم میده .حالا بگذریم . امروز هیچی نخوندم،میتونم بگم بیشترشو خوابیده بودم . ولی در کل فقط هفت ساعت از شبانه روز رو خواب بودم :/ نمی‌دونم چرا آدم اینکارو با زندگی خودش می‌کنه . اینکه می‌دونه یه راهی اشتباهه ولی بازم پاشو میذاره توی همون راه ، یا اینکه حتی یه اشتباه رو بارها انجام داده و بازم با همه ی نیتی و جنگ با خودش دوباره کارش رو تکرار میکنه . نمی‌دونم به چی اینقدر وابسته ام که هر روز کارای اشتباه رو تکرار میکنم .


ولی فک نکنم بتونم هیچوقت باهاش کنار بیام . 

و هیچوقتم فک نکنم بتونم یادبگیرم که در برابرم ساعتها و روزها و سالهاییه که من کاملا داغونم و هیچی نمیتونه این حسو عوض کنه :/ نه دوس پسر جدید :/ نه دکتر ،نه غذا ، نه مواد ، نه .‌‌ ولی من به خدا اعتقاد دارم :/

پی نوشت: حالا مگه چه اتفاق بزرگی افتاده?:/ هیچی ، فقط از قیافه گرفتن یه بچه گربه عصبانیم بیبی ://


هنوز شروع نکردم درس بخونم! این چه وضعیتیه :/ شاید باید عینک رو عوض کنم تا دیدم به دنیای خودم بهتر بشه ! ولی واقعا خیلی سرگرم کننده س که آدما هر کدوم دنیا رو به سبک خودشون میبینن .

دیروز گفتم قراره صدتا تست زیست رو کامل کنم ولی بازم نشد . و خب امروزم ادامه داره به امید اینکه این دایره هم کامل بشه و خلاص !

 


خدایا ازینا لطفاً -_-

یه سوالی ، واقعا چطوری میتونین این عکس رو دلتون نخواد ؟هوم؟:/

شاید بخشی از علاقه ی من به آدم مورد نظرم به خاطر این عکساس ، ینی یادم نیست اون با این عکسا اومد یا این عکسا با اون اومدن! :/

گفته بودم از فانتزی خیلی بدم میاد ، نه?:/


ولی به خودم تبریک میگم امروز درس خوندم بعد عمری.

همیشه وبلاگی که صاحبش روزی چنتا پست می‌داشت برام آزاردهنده بود ، الان خودم همون کارو دقیقا می‌خوام بکنم ! الان دوس دارم به یکی پیام بدم ، بگم :هی بیشعور ! دلم برات تنگ شده :/ ولی بیشعور یه کاری کرده که مقاومت کنم در برابر این دوس داشتن :|


سلام ، 

اینجا یادگاری کوچکی از گوشه ی کوچکِ زندگی کوتاه من خواهد بود=] 

میخواهم بدانم چقدر از عطر یاس و طعم گیلاس را میشود از زندگی بیرون کشید . زمانی که دیگران از تلخی ها میگویند ، دوست دارم از بوی بوته ی کوچک بنفشه ، پای درخت تنومند گردو و عطر پونه ی کنار جوی بگویم، چیزی که بسیار دلتنگ آنم.

پی نوشت: ولی گاهی نمیشود چیزی برای شادی پیدا کرد و قول نمیدهم فقط چیز های خوب بنویسم :/ 

آری او حتی این‌بار هم نتوانست سر حرفش بماند :/


ا اینکه الان ساعت یک و بیست و چهار است و من پشت پنجره ی اتاقم افتاده ام و گلدون ها را دید میزنم و یک مشت کتاب هم جلویم پهن است، و فقط پهن است ، دارم میمیرم . نه راستش اصلا مردنم از این ها نیست :/ من ا اینکه نمیتوانم با کسی که دوست دارم، ارتباط داشته باشم  به شدتِ فاکی ناراحتم:/ و بدتر از آن ا اینکه چیزهایی که دوست دارم اینقد دور از دسترس اند و حداقل فاصله شان با من به اندازه ی فاصله‌ی کهکشان راه شیری و آندرومدا است ، میخواهم خودم را بکشم:/ و به طور کلی حس گاوی دارم که باعث میشود همه اش خودم را بخورم:/ و چون خودم را میخورم ، اشتهایم کور شده است :/ مثلا الآن یک سال است که غذا نخورده ام:/و ا دست موهایم هم کلافه ام :/ دوست دارم فقط در وبلاگ خودم بپلکم :/ چون اینجا بدجور حسِ خانه‌ی خودتان است و کسی شما را نمی‌بیند و کسی با شما کاری ندارد میکنم :/در واقع همان موضوع امنیت موقعیت و اینها :// حالا دیگر ربطش را نمیدانم :/ در ضمن باید بگویم از حرفهای یک اسهول هم در حد یکم فاکی ناراضی ام :/ و کلا دوست داشتم یک میمون خالی بودم و میتوانستم سرش جیغ میمونی بکشم و بهش بگویم گوه نخور :/ اما افسوس که این راه برای برقراری ارتباط بین دو انسان اصلا گویا و حق مطلب ادا کن نیست :/ و طرف نمی‌فهمد چرا حرفهایش گوه برداشت شده است :/ بنابراین فکر میکند حرفهایش درست بوده و ما به خاطر اینکه حقیقت تلخ است کانمان سوخته :/ که خب این درست نیست و چون یارو داشت بدون اینکه هیچی بداند زر زر میکرد اعصابمان خورد شد :/ اصلا برود به جهنم:/ به طور کلی دیگر دوست ندارم بروم جایی که مرا از اینی که هستم بهم ریخته تر کند :/ و خب من همیشه گوه میخورم و میروم جایی که مرا بهم ریخته تر کند :// زود تر تمام شو این دوران کوفتی زندگی من:/ رسماً دهانم را صاف کرده ای :///


یک جمله ای از فلوبر هست که من فقط همان یک جمله را از او میدانم :/ میگوید :تنها راه تحمل هستی این است که در ادبیات غرق شوی؛همچنان که در عیشی مدام .» 

جمله ی تلخی است میدانی :/ حال آدم را میگیرد :/ نمیدانم . ولی به من همان نتیجه ی همیشگی را میگوید. همان که در ثانیه به ثانیه ی زندگیِ اخیرم در ذهنم بوده،که واقعیت بیشتر زشت است.

پی نوشت: ولی وی همیشه بین دو جمله ی واقعیت همیشه زشت است» و واقعیت بیشتر زشت است» در نوسان بود :/ 


ازون جایی که من خیلی آدم با حوصله ای هستم :/ و عاشق سریال مریال:// یه انیمه ی ۳۶۶ قسمتی رو میخوام ببینم:/ ولی خب درست در همین لحظه که این رو نوشتم یادم اومد که بهم گفته بود ساوت پارک رو ببینم و من چون اصن حوصله ی چیزای طولانی رو نداشتم ندیدم :/ و الان نمیتونم با خیال راحت برم بِلیچ ببینم :// و اصن من هر کاری میکنم حتما باید یه چیزی توش باشه ://این مازوخیستی از کجا نشأت میگیره?:// به طور کلی ا هر چی باعث میشه آدم حسای مسخره پیدا کنه متنفرم :/ ا آهنگ چِلْسی مانْدِی که الان تو گوشمه و خوشم میاد ازش،متنفرم:// و اینکه فک کنم هم ساوت پارک ببینم هم بلیچ:/ و اصلا شاید بلیچ رو بیخیال شم :/ و شاید هم هر دو رو اصلا نبینم :///

چون من ا چیزای طولانی ممکنه زود خسته بشم :/

ا کسی که احیانا این رو میخونه نمیتونم عذر بخوام که ببخشید اینقدر مزخرفه ولی :/

 


اینقدر داری زود می‌گذری که حساب همه چیز را گم کرده ام. این روزها نه شب و روز دارم ، نه هیچ چیز دیگر. پرنده ی آسایش هم که دیری است پر زده  و رفته .نه میدانم ساعت چند است ، نه میدانم چه روزی است ، نه میدانم کی وقت غذاست  ،نه کی وقت خواب است کی بیداری؛حتی اینکه چه ماهی از سال کوفتی ست را نمیدانم. اگر لطف باد و باران و تغییر آب و هوا نبود، فصل را هم گم میکردم . 

این روز ها قاطی ام. از هر نظر که بخواهی قاطی ام.حتی حضور هم ندارم .چپیده در گوشه ی اتاقی تاریک، مشغول شمردن ثانیه های روزهای جوانی ام هستم. چه خوب میتازی عمر من .زودتر این برزخ را تمام کن. میدانی ولی هیچ وقت نمیتوانم بگویم این مرحله دوزخ است یا برزخ  یا حتی بهشت. ولی نه؛ بیا احتمال بهشت بودنش را یک درنظر بگیریم.


شب را تا صبح منتظرش ماندم . منتظر تا بیدار شود از خواب غمگینش. او شبیه یک دختر بچه ی کوچک لجباز می‌خوابد. وقتی می‌خوابد ، بیشتر شبیه اسمش می شود . معصومانه و گرم. دوست دارم ، دوست داشتم همواره شادی را بهش هدیه میدادم .لبخند که بزند، انگار که من همه ی عمر خوشبخت بوده ام. منتظرش ماندم تا بیدار شود . تا بگوید بیا و دست هایش را برایم باز کند . مادر ، تو چقدر بی نهایت هستی . و من چه سنگدل نابینای کودنی هستم . من تورا میخواهم . تویی که گم کرده ام آغوشش را . هر چند که هرگز مرا بغل نکنی ، دوست دارم زیباییت را ببینم. رضایت تو بسیار بزرگ است و اراده ی من بسیار کوچک . ولی من همیشه عاشقت هستم ، حتی اگر مرا نخواهی . من همیشه عاشقت هستم ، حتی اگر سهمم از تو تنها از دور ایستادن و تماشا کردنت باشد. 

دوست دارم همه ی دردسر هایم را پاک کنم ، دوست دارم روشنایی را برگردانم .


بیا اینقدر بزرگش نکنم . تو مگر کی هستی که اینقدر خودت را تحویل میگیری ? تو دقیقا هیچ چیز نیستی . حتی اگر هرگز دل تو ز علم محروم نشده باشد و کم مانده باشد ز اسرار که مفهوم نباشد :/ ، باز هم هیچ چیز نیستی که بخواهی اینقدر بر سر رضایت خودت و توقعت از آدمهای دیگر جنگ داشته باشی :/ اینکه مثل میمونِ لجباز همه اش در فکر تلافی و خالی کردن حرصت باشی راه به شدت دمِ دستی و مسخره ایست . و بهتر است بروی خودت را در یک باغ‌وحش به جمع شامپانزه ها یا اورانگوتان ها ملحق کنی :/ انرژی و وقت و فکرم را صرف یک مشت اراجیف میکنم و درجا میزنم .باید ولش کنی تا شرش کم شود .غرور لعنتی را بشکن ، خراب کن، چنگال های سیاهش مدتهاست گلویم را می‌فشارد و این خون من است که از انگشتانم روی زمین بایر میریزد.خونی که باید در رگهایم باشد تا روشنایی را ببینم.

تو به قولت عمل نکردی که از دیگران انتظار دوستی داری . تو سرمایه ای شده ای که از دست رفته .تو باعث شده ای به ورشکستگی برسند . هرچه که بوده و هر چه که شده و هرچه که هست ، من هستم و یک تل خرابِ روی هم انباشته. غرور فقط گوهِ خالص است.


یک سوسک حمام . همه اش برمیگردد به سوسک های حمام . من آنها را دوست ندارم . ولی دوست دارم بیخیال از کنارشان رد بشوم . میدانید به نظر من سوسکِ حمام قیافه اش ترسناک است . نه اینکه چندش باشد نه. ترسناک واژه ی دقیق تری است . البته به شدت زیباست . ولی برای من یک جور غریبه ایست که انگار اگر نزدیکش شوم به زجرآورترین شکل ممکن میمیرم . یک همچون حسی :/ و سوسک های حمام با همدیگر مشکلی ندارند . تازه گربه ها هم باهاشان مشکلی ندارند و اصلا اینقدر که برای من ترسناکند برای بچه گربه ی بدصدای توی حیاط ترسناک نیستند . به نظرم همه چیز برمیگردد به قیافه ی آدم :/ مثلا سوسک قیافه اش یکجوری است و حرکاتش هم بسیار یکجوری تر :/ ، مثلا همین پرواز کردنش :/ یکهو بلند میشود و با صدای ویزِ چندشی شروع می‌کند به حرکت و از اولش هم معلوم است که برنامه ای برای اینکه کجا میخواهد برود ندارد:/ من فکر میکنم این بدترین حالتی از سوسک حمام است که می‌شود تصورش را کرد:/ ولی گربه ی نارنجیِ توی حیاط ، با آنکه به شدت بد صدا و پُر چِرک است :/ وقتی میفتد روی زمین و خودش را پیچ و تاب میدهد ، آدم میخواهد از ذوقمرگی بمیرد :/ همینقدر ظاهربین و تهی :/ اصلا مهم نیست که گربه ی بد صدای توی حیاط یک مدتی پیش داشت با یک بچه موش مرده قایم موشک بازی میکرد ، اصلا مهم نیست که پاهای سفیدش به خاکستری گرویده است ، اصلا مهم نیست که پر از میکروب و فلان و فلان است ، من از ته قلب لِه شده ام دوست دارم بغلش کنم و ببوسمش :// ولی این حس را درمورد هیچ سوسکی ندارم :/ و همه اش تقصیر قیافه اش است :/ با اینکه سوسک بسیار بااخلاق تر و تمیزتر از یک گربه ی لوس اغفالگرِتودلبرو است :| شاید بخش بزرگی از اختلافات مردم هم برمیگردد به همین اختلاف سلیقه :/ یعنی منظورم اینست که ممکن است یک نفر قیافه اش مورد پسند دیگری نباشد و آنوقت همه چیز برای تنفر کافی ست :/ یعنی اصلا مهم نیست یارو چطور ذاتی دارد و به چه چیز هایی معتقد است و کلا چقدر آسیب رسان یا چقدر بی آزار است. مثلاً همین زن یکی فامیلها :/ به شدت زیبا است و اصلا هم علف باید به دهن بزی شیرین بیاید ولی چون خانواده شوهرش رنگ مویش را دوست ندارند ، حس میکنند که این یک نقطه ضعف است:|خلاصه میدانید چهره و ظاهر خیلی خیلی اهمیت دارد و گاهی حتی جان آدم را نجات میدهد :/ چون ما آدم ها به شدت دچار احمق بودنیم:/


یه مدت برام خیلی مهم بود که آروم باشم ، ولی الان برام مهم نیست . من دچار خشونت مزمنِ کشنده ای هستم که ریشه هایش هر لحظه بیشتر در مغزم میپیچد و محبتِ درون قلبم را می‌مکد .خارهایش که رشد میکند ، راه گلویم را میگیرد.از فکرم خون می‌چکد و دچار جیغ ممتدی هستم که سکوت را فریاد میزند . دوست دارم تنها به صداها گوش کنم . به صدای داد ، جیغ ، اعتراض، ضجه ،التماس .دوس دارم صدای جهان واقعی را بشنوم .این صدای واقعیت است. صدای ضجه ی ناشی از شکنجه ی ارواح سرگردان.


 نفرتی که در مغزم  جوانه زده و هر روز بزرگتر و پر شاخ و برگ تر میشود ، برایم کشنده شده. پیچک خونخوار کوچولو ، هر روز قد میکشد،  برگ های ظریفی دارد با ساقه ای به باریکی مو, که در هر روزنه ی کوچکی از قلبت جا میگیرد. شاخه هایش را دور دست و پایم پیچانده است. احساس میکنم برای حرکت کردن مجبورم میلیون تن بار را با خودم این طرف و آنطرف بکشم.تا مرز دیوانگی فاصله ای برایم نمانده . جنازه ی نیمه جانی هستم ،افتاده وسط سالنی شطرنجی و سرد، غرق در سرخی خون که از قلبش پیچکی روییده ، سیاه و وحشی و رونده ؛از سر هر شاخه اش چکه چکه خون میچکد؛ موقع گل دادنش که برسد،من مُرده ام.

رویای ترسناکی ست. باید بلند شوم .اگر روشنایی خیال خام یک کودک نادان بود ، عیبی ندارد. دوباره پیدایش میکنم ، درحالی که رد سرخی خونم همه جا را گرفته و به کثافت کشانده است.خون، کثیفی ای که پاک و مقدس است.

 


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

موسسه خیریه سگال

آخرین جستجو ها

دانلود آهنگ اندرونیات شکوه کسرا بتن مارکت فلش مموری beat shoping دانلود فایل ها زمینگیر فروشگاه اینترنتی بیوکالا Get Up ; And Then Never Give Up چیستونه